سلام.
خونه مامانم داییا اومده بودن. من تو اتاق بی حوصله خوابیده بودم. گفتم بیخیال پاشم برم جاشون، تا کی خودم رو به خواب بزنم.
رفتم نشستم زهرا چای آورد و چای خوردیم.
بحث دیشب شد و سحری و اینا، یکی از زنداییا گفت سحری رو شوهرم پخت.
بعد داییا شروع کردن به تعریف از خودشون و کلی ادعا که آشپزیمون خوبه.
دایی کوچیکتره داشت میگفت من ماکارانی درست میکنم دیوانه. بادمجون درست میکنم دیوانه. دمی درست میکنم دیوانه، کدو درست میکنم اصلا هیچی.
همینجوری داشت میگفت علی لیوان دستش رو میخواست پرت کنه، گفتم پرت نکنیا، جلو پرت نکرد، انداخت پشت سرش و ترق.
لیوان اون نشکست ولی لیوان خالی چای من پودر شد.
مامانم نگاه کرد گفت قضا بلا بود.
به داییا میگم از بس شما از خودتون تعریف کردین که چشمتون زد به استکان. باید نفری یه دست استکان بخرید بیارید😬
زنداییم میگه نخیر! تقصیر پسر گل پاره کنه تویه. و غش غش میخنده.
علی رفته بود خونشون برگ یکی از گلای محبوبش رو تیکه پاره کرد. ازون موقع بهش میگه گل پاره کن.
