سلام.
من اینطوری ام که صدام خیلی کمه، بلندگوم خرابه😬بعد تو سر و صدا بخوام حرف بزنم باید یکی کنارم باشه و نقش بلندگو رو برام اجرا کنه.
اونشب تو خونه ما برای پانتومیم دو گروه شدن، من تو گروه عمو حمید علی بودم. بچه مردم گروه عمه علی بود.
امشب که باز دوباره بازی خواستن بکنن، همون اولاش گروه حمید گفت انار تو گروه عمه علی باشه.
منم بهم برخورد، اول رفتم برا خودم جدول دانلود کردم که بی سر و صدا به هیچ کدومشون کار نداشته باشم.
ولی بعدش با خودم گفتم ولش کن منم حدس بزنم.
رفتم نشستم روی مبل و موقع بازی هم گروهیام اکثرشون رو درست حدس میزدم.
عمه علی و بچه مردم هوام رو داشتن و بلندگوم شده بودن. بابای کوثرم هوام رو داشت.
آخر بازی که بردیم عمه علی میگفت ازین به بعد انار با ماست، خیلی زرنگه😂
خلاصه که امشبم خوش گذشت و کلی خندیدیم.
فقط چون خیلی اونجا بودیم و همش نشسته بودم زیر دلم درد گرفت.
موقع برگشت با اسنپ هم خیلی اذیت شدیم و مسیر یک ساعته رو یک ساعت و نیم طول کشید اومدیم.
و اینکه علی تا ساعت سه بیدار بود و نذاشت خوب بخوابم.
برچسبها: مهمونی
