سلام.
امروز بچه مردم برای دومین بار گفت دلم برای علی تنگ شده بود.(دفعه اول رو دیروز گفت)
گفتم هئی، دلش برا من تنگ نمیشه. و رفتم تو فاز مثلا قهر.
اونم میگفت فلان کار رو بکن مثلا سفره رو جمع کن تا دلم برات تنگ بشه.
منم میگفتم اصلا نخواستم دلت تنگ شه.
بعد اومد بغل کرد، علی هم طبق معمول اومد بینمون، و گفت من تو رو دوست دارم.
گفتم برو بابا دیگه ابراز علاقه هات رو باور نمیکنم.
بعد به علی میگه مگه من مامانت رو دوست ندارم؟
علی اکثر اوقات وقتی صداش کنی یا سوال کنی ازش میگه هوم.
ایندفعه با زبون نی نی ها یه چیزای دیگه میگفت.
منم میگفتم نگاه اینم انکار کرد.
یعنی هر بار که میگفت علی مگه من مامانت رو دوست ندارم، علی همینجوری حرف میزد وهر چی میگفت به جز هوم. بیشترم مثل نه نداری بود.
دوتامون غش کردیم از خنده.
علی هم میدید ما میخندیم ادا ما رو در میاورد و میخندید.
عشق میکنیم با بچمون.
+امروز یه نیم ساعتی مشهد بارون اومد، ولی زمین انقدر تشنه بود که زود خشک شد.
خدا رو شکر برای بارون.
برچسبها: عشق# تربچه# آسمون
