سلام.
دم صبح خواب عجیب غریب دیدم.
خواب دیدم خونه مامان بزرگ بچه مردمیم، بعد همینجوری داره مهمون میاد. بعد بین مهمونا دیدم لیلا حاتمی اومد😂.
با چادر و با حجاب، برا که مامانبزرگ بچه مردم بی حجاب دوست نداره. اومد نشست کنارم و کلی صحبت کردیم و اینا. دو تا دختر ناز هم داشت.
انگار اینجوری بود که قبلا با مامانبزرگ بچه مردم رفت و آمد داشته و بچه مردم رو هم میشناخت و خیلی هم قبولش داشت و ازش تعریف میکرد.
بعد یه جاهایی بین حرفاش گفت آره یادته قبلا بهم فلان چیز رو گفتی؟
بعد من یادم اومد یک عید با شوهرش خونه مامانم هم اومده.
و حتی یکبار توی مسیر باهم حرف زدیم.
وقتی مهمونا زیاد شدن و ازش دور شدم، دیدم با دختر خالم داره حرف میزنه.
و تو دلم گفتم بر عکس تصورم چه آدم خوش صحبتیه.
+ساعت ۷ که چشمام رو باز کردم با خودم میگفتم آره دیگه یه بار اومده خونه مامانم. یه بارم واقعا هم مسیر شدیم. میخواستم گوشیم رو بردارم و بنویسم، اما گفتم بگیرم بخوابم تا باز سرگیجه نگرفتم.
خوابیدم.
الان که بیدار و هوشیارم خندم گرفته از فکری که کردم که واقعا قبلا با لیلا حاتمی حرف زدم😂
++به هیچ وجه در موردش فکر نکردم این روزا. اما افتخار پیدا کرد بیاد توی خوابم😂
برچسبها: خواب
