فضول
چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۲ 17:49 توسط انار
|
برچسبها: تربچه
سلام.
علی تو آشپزخونه بود. یه صدایی اومد صدای شکستن نبود، برا همین نرفتم ببینم چیه.
علی رو صدا زدم، فندک به دست اومد. بازم نرفتم ببینم چی کار کرده، گفتم لابد کیسه برنج رو انداخته و رفته رو سطل برنج و فندک رو از رو قفسه برداشته.
الان خوابیده. رفتم تو آشپزخونه شربت بخورم، میبینم به به حاج آقا قفسه شیشه ای رو انداخته.
+تازه یاد گرفته میره بالا وسایل و فضولی میکنه.
برچسبها: تربچه
