سلام.
مهمونی هم تموم شد و مهمونا رفتن.
غذا هم بد نبود. همه خوردن و خوششون اومد. فقط مامان بچه مردم گفت زردچوبش زیاده.
دوغ رو هم مایع دوغ گرفته بودیم، تررررشو غلیظ درست کردیم. همه خوششون اومد، فقط مامان بچه مردم گفت چقدر ترشه، چرا عالیس نگرفتین؟
گفتم ببخشید دیگه.
هندوانه هم بردم، همه با اشتیاق برداشتن و خوردن، فقط مامان بچه مردم گفت چقدر سرده.
😂😂😂
بعدشم نشستیم کلی حرف زدیم. مامان بچه مردم که رفت ، خاله خوابش برد، با دختر خاله نشستیم حرف زدیم و کلی سوال پیچشون کردیم.
+نشسته بودیم توی حیاط پسر خاله اومد توی حیاط، گفت اه یادش بخیر خونه دایی.
گفتم هنوزم از مارمولک میترسی؟ خندید و سرش رو به نشونه تاسف بر خودش تکون داد. آخر پفهمیدم هنوز میترسه یا نه.
فکر کن از سال ۹۴ ندیدمش. آخرین باری که اومده بودن خونه مامانم دستشویی داشت در حد انفجار، ولی نمیرفت، میگفت دستشویی خاله شون چاهش سوراخه، مارمولک داره😂😂😂. هنوز کوچولو بود. فکر کنم هفت هشت سالش بود.
عخــــــــــــــی. خستم.
برچسبها: مهمون
