نوشته های وبلاگ
😒 دوشنبه دوم مرداد ۱۴۰۲ 8:20 توسط انار  | 

سلام.

میگه با تموم سختیایی که تو زندگی داریم، من زندگی با تو رو دوست دارم.

و میخنده.

میگم خندت چیه؟(حالت مسخره خندید)

میگه با اینکه بعضی وقتا بد میشی، ولی بازم دوستت دارم.

+اوایل من این حرفا رو میزدم بهش، الان اون یاد گرفته و اون میگه. شایدم تازه اونقدری که من دوستش داشتم، دوستم داره.

++شایدم برای اینکه سرشب گفتم برا هیئت نرفتن گریه میکنم و من رو هیئت نمیبری این جمله رو گفت.

سر شب تو دلم میگفتم کاش بچه مردم ازینایی بود که هرشب باید بره هیئت و اگه نره ناراحت باشه تا فرداش.

روضه دل رو جلا میده. من بهش احتیاج دارم. دلم زنگ زده.

به هر ده شبش احتیاج داشتم.

یکی دیگه از بدیاشم اینه، هیئتم که بریم بعد سخنرانی و روضه میگه پاشو بریم. برا مداحیاش وانمیسته.

میگه مداح فقط اون بنده خدایی که با تصادف مرد، جلالی بود کی بود؟


برچسب‌ها: عشق

آخرین نوشته ها
شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴🥺🥺 
شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴هه آزادی؟  
شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴...  
شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴ویرووس 
جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴در حال حاضر 
جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴امروز تا الان 
جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴خدمتکار 
پنجشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۴سبزی 
پنجشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۴بترس 
چهارشنبه ششم اسفند ۱۴۰۴مرد آبنباتی