سلام.
دیشب گفتم بریم هیئت اما بازم نرفتیم. 😭
از دستش ناراحت بودم و با شوخی به روش میاوردم.
ساعتای نزدیک یازده علی بهانه گیری میکرد، بچه مردم گفت بپوش بریم پیاده روی.
حاضر شدم و زدیم بیرون.
تا سر خیابون (سر میلان) رفتیم. اونجا شهادتا و ولادتا مو کب دارن. گفتم چای برام بگیر. گفت خونه چای هست درست میکردی.
گفتم نه این فرق میکنه.
+چای تو خونه هست ولی تو موکب با عشق به اهل بیت چای درست میکنن، چای میریزن. چایی که با عشق به اهل بیت ریخته بشه، قطعا فرق میکنه.
گفت امروز موتور رو جمع میکنم.
اگه امشبم منو نبره باهاش قهر طولانی میکنم. کی میدونه سال دیگه زنده ایم یا نه. عاشورا و تاسوعای دیگه رو میبینیم یا نه.
آخرین جمعه ای که بابام زنده بود، گفتم منو ببر بیمارستان بببینمش. کلی بهانه آورد و نبرد. منم بد اخلاقی نکردم، گفتم خوب فردا میبره دیگه.
اما دیر شد و دیگه بابام رو ندیدم.
سر همین سه روز باهاش حرف نزدم، نگاش نکردم.
هنوزم که یادش میفتم از دستش ناراحت مشم.
حالا هم همین. شاید من بمیرم، شاید اون بمیره. از کجا معلوم.
