سلام.
دیشب درست نخوابیدم.
اولش که به زور خوابم برد، به فکر امروز بودم. وقتی خوابیدم یکم بعدش با صدای علی که بیدار شده بود و داشت سمت اتاق میرفت بیدار شدم. صداش کردم و بغلش گرفتم و دوباره خوابیدیم.
دم اذون صبح خواب بد دیدم و بیدار شدم. پا نشدم و دوباره خوابیدم.
یه نیم ساعت به قضا شدن دوباره علی بیدار شد و اینبار نتونست بخوابه، پا شدم آب دذدم بهش. بچه مردم بیدار شد نماز خوند. تا دوباره خوابیدن علی نماز قضا شد و نمازم رو خوندم.
ساعت هفت و نیم بچه مردم بیدارم کرد گفت علی خون دماغ شده. دیدم یکم خون زیر دماغش خشک شده. بغلش کرد، گفتم طفلک تازه خوابیده، بیدارش نکن. گذاشتش سر جاش.
گفت پاشو بریم. یه نقی زدم و روم رو برگردوندم.
حوصله توضیح اینکه دیشب خوب نخوابیدم و اینجور چیزا رو نداشتم. اونم اصرار نکرد دیگه، پا شد رفت.
خلاصه که نرفتم.
اگه خودش بیاد دنبالمون پا میشم میرم. وگر نه مثل هر سال نمیرم. بچه مردمم به باباش میگه انار گفته نمیخوام بیام(همینقدر داغون)
