یهویی
دوشنبه نهم مرداد ۱۴۰۲ 20:37 توسط انار
|
سلام.
امروز ساعت سه و نیم سر بر بالشت گذاشتم که علی هم بخوابه.
دوتامون خوابیدیم. من تا چار و نیم، پنج و نیم. علی تا هفت.
روضه نرفتیم.
البته که رفتن و نرفتنم فرق نداره. چیزی هم متوجه نمیشم ازش.
علی بیدار شد عوضش کردم و دستش رو گرفتم بردم خونه مامانم. مامانم گفت خونه مریم میری؟ گفتم چه خبره؟ گفت دعوت کرده.
گفتم منم دعوتم؟ گفت آره.
گفتم معلومه که میام😁
هیچی دیگه یهویی اومدیم خونه دختر دایی.(نفس، اشتباه نکن این اون مریم نیست😁)
