سلام.
فردا قراره دایی، صابخونه نه، یکی دیگشون، از زیارت برگرده.
دفعه اولیه که رفته. و چقدر خوشحالم وقتی میبینم یکی برا دفعه اول میره.
همسایه رو به رو مامانمم دفعه اولش بود میرفت.
دلش میخواست بره، ولی چون مهاجر بود فکر میکرد سختگیری میکنن. مامانم بهش گفت نه بابا الان اونایی که تازه ازونور اومدن و هیچ مدرکی هم ندارن دارن میرن زیارت. و این شد که همسایه هم رفت. یه پیرزن مظلومه.
داشتم میگفتم، دایی قراره فردا برگرده.
زندایی سر شب زنگ زد گفت بچه مردم میاد موتور دایی رو ببره تو راهروتون بذاره؟
تو راهرو هم موتور بچه مردم بود هم موتور حمید، ولی چون روش رو زمین نزنم گفتم آره.
موتور دایی رو آوردیم گذاشتیم توی راهرو، بعد از حرم هم موتور حمید رو بردیم تو حیاط مامانم به زور جا کردیم.
بچه مردم میخنده میگه اگه حمید بفهمه موتورش کجاها که نرفته.
بهش میگم وقتی اومد پسش نده، بذار بعد صفر پس بده، شبا بریم حرم.
میگه براچی؟
میگم چون موتور ما رو خراب کرد😐😬
+زندایی گفت دورو برت تمیز باشه، یه وقت شاید مهمون زیاد اومد، برا شام مردا رو فرستادم خونه تو.
گفتم باشه.
حالا فکر میکنید وضع خونم چطوره؟
آفرین، ترکیده.
وقتی بچه مردم چپد روز بره سر کار خونه ها جمع و مرتبه و هیچکی هم نمیاد. ولی تا نره و خونه ها بترکه، بوی مهمون میاد.
فردا باید جمع و جور کنم. به زهرا میگم فردا علی رو میارم اینجا که خونه ها رو جمع کنم، میگه بیخود، اینجا رو بهم میریزه. 😐
عجیب پسر شلوغی شده علی.
