سلام.
فکر کنم حمید رسیده مشهد.
همین روزاست که زنگ بزنه و بگه موتورم رو بیار.
دیشب علی بد خواب شده بود، دو دل بودم تو رفتن یا نرفتن به حرم، ولی گفتم بی خیال، تا موتور دستمونه بریم. خوب شد رفتیم، علی آروم شد.
دیشب صحن غدیر از پریشب شلوغ تر بود. دلمون میخواست به سخنرانی رفیعی برسیم، اما نشد.
اطراف حرم شلوغ بود.
+دیشب یه جعبه گوجه خرید. گفت برو موتور خردکن مامانتم بیار اگه مال خودمون داغ شد، خاموش شد، اون رو بزنیم.
اون گوجه ها رو شست و من انداختم توی خردکن و بعد قابلمه.
میگه با این سرعتی که تو داری هیچ وقت داغ نمیکنه.
گفتم مگه بده؟ دستم کنده، عوضش لوازم برقی داغ نمیاد.
میگه نه خوبه.
تا آخر یکی خودمون رو استفاده کردم.
پارسال که اون گوجه خرد کرده بود، موتور داغ اومده بود وخاموش شده بود، بعد میگه هم به خاطر سریع بودنمه، هم به خاطر اینکه قبل از اینکه خالیش کنم دوباره پرش میکردم.
آخرم به این نتیجه رسیدیم که آهسته رو، پیوسته رو.
+دیشب خواب دیدم مامانم نرفته هنوز کربلا.
مشهده ولی گوشی جواب نمیده.
گفتم چرا؟ گفت ۲۰ روز زیاد بود، گفتیم بذاریم یه روز قبل اربعین بریم.
گفتم خوب میومدی خونه خودمون، خیاطی همسایه ها رو که انجام میدادی 😐
برچسبها: خواب# حرم
