سلام.
سالگرد بابامم تموم شد. و ما هنوز باور نکردیم که نیست.
پریشب مامانم به زنعموم میگفت هنوز باورم نشده که نیست، چی کار کنم؟
یکم بعدش که زنعمو داشت از دست بچه هاش درد و دل میکرد میگفت منم باورم نشده که شوهرم مرده، الان اگه یکی بهم بگه بیوه، بهم بر میخوره.
+بچه مردم این دو سه روز خیلی زحمت کشید. مثل یه داداش کنار داداشم بود.یه جا که فهمیده بود مامانم پیاده رفته کارت پخش کرده،ناراحت شد،گفت خوب من که خونم،چرا مامانت به من نگفت؟
فقط بهشت رضا نیومد، گفت اومدم موتور داداشت رو بذارم خونه، دیدم بقیه همه رفتن.
داداشم میگه ازش تشکر کن، بگو ان شاءالله تو خوشیا جبران کنم.
حرف داداشم رو رسوندم. ولی قبل از اینکه داداشم چیزی بگه دلم میخواست از طرف خودث تشکر کنم، تا بدونه لطفش رو دیدم.
الان من مطمئن نیستم بتونم براش جبران کنم یا نه.
ان شاءالله که خدا باباش و مامانش و مامان بزرگش رو براش حفظ کنه.
