سلام.
هنوز زندم و هنوز کودک درون دو قصد اومدن به این دنیا رو نداره.
و من خستم از انتظار.
هئی...
دو روز دیگه آبجی بزرگه ده روزش تموم میشه و میره خونشون. و تا حد اقلش دو ماه در رفت و آمد از روستا به بیمارستان خواهد بود.
دیروز مامانم داشت آشپزخونه شون رو تمیز میکرد. دید آبجی بزرگه ادویه کاچیش رو که آورده هیچ، شیرخطت و ترنجبین هم آورده برای اینکه اگه بچش زردی داشت بده بهش.
تا کجاها رو فکر کرده بود، اما دو ماه خونه نمیاد.
یه ماه پیش میگفت باید لباس سایز یک بگیرم، نداره.مامانم چند دست لباس سایز یک گرفت، اما تا بیاد بیرون باید سایز دو بپوشه.
من فکر این چیزا رو نکردم. اونقدری لباس نداره، مخصوصا نوزادی، مامانم قرار بود با پارچه تریکو بدوزه، اما هنوز ندوخته.
ولی خیلی به فکر اینم که اگه رفتم بیمارستان کسی زنگ نزنه، پیام بدن تبریک بگن یا حال بپرسن، اومدم خونه فلان غذا رو بپزن، کاچی بپزن و یا فلانی بیاد بمونه بیمارستان... بعد از احوال نی نی آبجی بزرگه با خودم میگم بهتره برنامه نریزم. از کجا معلوم زنده بیام بیرون؟
امروز به بچه مردو میگفتم، شاید اصلا زنده نموندم، بعد با خیال راحت همون اول جنازم رو میگیرین و ده روز و چی بخوره و نخوره هم ندارین.
یادم نیست چیزی گفت یا نه. ها گفت بادمجون بم آفت نداره تو نمیمیری 😂
میگه شاید بچه طوریش بشه، اما تو نمیمیری.
بعد گفت مگه بم بادمجون داره؟ گفتم لابد.
برچسبها: کودک درون۲# آبجی بزرگه# مادر# بچه مردم
