سلام.
امروز ناهار خودمون رو خونه دایی کوچیکه مهمون کردیم.
یعنی کمر درد بود، رفتیم عیادت، زندایی گفت دایی سفارش آش دادت، اگه ناهار درست نکردین، بمونید.
ماهم موندیم.
سر سفره گفتم از کیه به مامانم میگم بریم یه روز شام یا ناهار خونه دایی صابخونه. مامانم نمیره.
زنداییم گفت فردا صبح پا میشی بریم خونه خالت.
اول خوشحال شدم میخواستم با اطمینان بگم آره.
یهو گفتم، نمیدونم. نمیتونم برا دو دقیقه دیگم تصمیم بگیرم.
هر لحظه امکان داره برم بیمارستان.
فردا هم که نه آذره.
یا فردا، یا پس فردا باید برم دکتر، وضعیتم رو ببینه، بگه وقتش شده یا نه.
انقدر دعا کردم دردم کم باشه و به همه گفتم دعا کنید درد کم بکشم که کلا انگار قراره بی درد باشم.
اشتباه کردم سونو سه ماه اول رو نرفتم. سه ماهگی هم سونوگراف ازم پرسید سونو قبلی کی گفتن وقتت رو، گفتم نهم، دهم آذر. اونم گفت همون درسته.
برای فردا روضه خاله برنامه بریزم، شاید رفتم بیمارستان.
ولی من آش رشته خوشمزه میخوام. تو شبکه پویا، اون برنامه کودک مهارتهای زندگی، دختره آش درست کرد، هوس کردم 😂
من اگه امروز و فردا آش نخورم تا چهل روز آش نمیخورم.
امروز آش کشک خوردیم، ازونای دیگه نبود.
