سلام.
دیشب و دو شب قبل از دیشب، مامان و مامان بزرگ بچه مردم شام درست کرده بودن و اومده بودن اینجا.
دیشب آبگوشت پخته بود. برا منم آبگوشت بدون رب و ادویه درست کرده بود. بر عکس قیافش، خوشمزه بود.
تا امروز فقط دوتا از زنداییا و دختر داییا اومدن دیدنم.
خالم میخواسته بیاد، دختر خاله گفته چه خبره؟ مگه خاله برا من زودی اومد دیدنم؟
خالمم حرف دخترش رو گوش داده. حالا مامان من باشه. میگه به تو چه.
خیلی ناراحت شدم، برا که فکر نمیکردم دختر خالم با ما همچین حرفایی داشته باشه.
دیشب معصومه که بیدار میشد، من و زهرا پا میشدیم. سه تا مامان بزرگش خوابیده بودن.
حالا مامانم زیاد بی خوابی کشیده، خسته بود. مامان بزرگ بچه مردمم که پیرزن نود و چند سالست، مامانشم پا نشد.
بچم دل درد بود. باز عرق نعنا خوردم.
امروز مامانم بردش آزمایش کف پا.
جمعه هفته دیگه هم باید ببریم دوباره معاینه گوش. روز دوم که معاینه کردن ، تو گوشش آب بوده. الانم در برابر صدای عادی واکنش نشون نمیده. مگر اینکه خیلی نزدیکش و خیلی بلند باشه.
برچسبها: پیازچه
