سلام.
فردا خونه دایی دعوت بودیم(شله داشتن 😭) اما یهو بابای بچه مردم هم دعوت کرد.
تا امشب میگفتم خونه بابات نمیام، خودت تنها برو که ناراحت نشن. میگفت نه من بی تو نمیرم.
امشب خونه خاله همه گفتن برو خونه خُسورت. زندایی هم گفت اون جای باباته، برو اونجا. هیچی دیگه فردا میریم خونه بابا بزرگ علی.
+پریشب خونه داداش بچه مردم بودیم. وقتی رسیدیم خونه علی خواب بود، اما معصومه بیدار بود و گریه میکرد، ساکت هم نمیشد.
زنگ زدم به زهرا گفتم خونه اید گفت آره. بردمش اونجا، انگار نه انگار دو دقیقه قبلش از گریه ضعف کرده بود. میخندید و اگو بَگو می کرد.
++از الان استرس پس فردا رو دارم. خونه ها ترکیده، فردا هم که ساعت ۴ میریم روستا.
پس فردا هم که پیراشکی درست میخوایم بکنیم، مامان بچه مردم زودتر میخواد بیاد کمک کنه و خونه ها همچنان ترکیدست.
اگه فردا کسی مسئولیت معصومه رو به عهده بگیره، بازم خوبه. حتی شده دو سه ساعت.
