سلام.
خونه به قدری بهم ریختست که پریروز در باز بود، من تو اتاق بچه شیر میدادم، بچه مردم نماز میخوند و علی حمام بود، آبجی بزرگه یالا کنان اومده تو خونه، ترسیده فرار کرده.😥
دیشب ظرفا رو شستم به جز یه قابلمه. امروز ظرفا رو شستم به جز سه تا قابلمه، معصومه گریه کرد بچه مردم گفت بیا نمیخواد ظرف بشوری.
روی گاز که باز شیر ریخته و اونی که شیر گرم کرده، تمیز نکرده و کلی باید بسابونم تا تمیز بشه.
لباسای شسته رو هم بعد سه بار لباس شستن، تازه امشب از رو رخت آویز جمع کردم گذاشتم تو کشوها.
+یه نفر رو مسخره کردم که چطور رختخواباد رو جمع نمیکنی؟ من هرکاری هم نکنم رختخوابام رو جمع میکنم، الان خودمم مثل اون بعضی وقتا تشکا تا شب پهنه تو خونه.
یه نفرم مسخره کردم که همیشه رو رخت آویزش لبایا تلنباره، خودم همینجوری شدم.
مسخره کردن حتی توی دل هم بده، سرتون میاد،
++دیشب تو پارک معصومه سرما خورد الان یکم تب داره
