سلام.
من از صبح تا الان صبحانه خوردم، تشکا رو جمع کردم، رفتم خونه مامانم.
اونجا یه سارافون نصفه دوختم برا معصومه، لباسام رو جمع کردم، یک سارافون قیچی زدم.
شب شد مامانم خمیر زواله کرد و چند تا آماده گذاشت که من بذارم توی تنور و خودش با دایی رفت دنبال کاری.
من هم اونا رو توی تنور گذاشتم (شاید پنج تا یا شیش تا، که دو سه تاش سوخت 😒) و هم برا معصومه داشتم یک لباس دیگه میدوختم. که اونم نصفه موند. تمام.
ولی بچه مردم از ظهر هم رفته دِِِریل خریده، هم آبگوشت بار کرده، هم اومده کولر مامانم رو پایین آورده و روغن کاری کرده، هم یه عالمه کار دیگه.
خسته نباشه. یعنی خسته هم شده بود و اومد تخت خوابید.
+این رو دیشب نوشتم.
نصف شب علی بیدار شد و گریه کرد. من تو خواب داشتم معصومه رو شیر میدادم، شایدم نه. بچه مردم بلند شد بغلش کرد و خوابوندش.
خسته نباشه.
++امشب گفت بریم خونه مامان بزرگم، دیدن عمه علی. عمه علی هم زنگ زد که بیاین. گفتم نه، من بو عرق میدم، فردا شب بریم. و نرفتیم.
+++امر. ز باید لباسه رو تکمیل کنم. ان شاءالله.
برچسبها: بچه مردم
