سلام.
امروز بلافاصله بعد پست قبلی مامان و مامان بزرگ بچه مردم اومدن.
مامانم برای اینکه رگ و عصب دست بچه مردم قطع نشده باشه سفره صلوات و شله زرد نذر کرده بود.
یکم بعد از اونا خالم با اون فامیلمون که گفته بود خونه انار مثل خونه پیرزناست، اومدن دیدن بچه مردم.
بعد همشون رفتن خونه مامانم. منم آخر سفره رفتم. خاله قمی و دختر خاله ها رو ببینم.
یکم نشستم پا شدم اومدم خونمون. هیچکی هم نگفت نرو یا بمون شام.
دختر دابیا و دایی و خاله قمی و آبجی بزرگه همه بودن.
اومدم حمید هنوز خونمون بود، داشتن موتور کولر رو عوض میکردن. هندونه قاچ کردم براشون.
ساعت هشت و نیم علی خوابش برد،حمید هم رفت. ساعت ۹ بچه مردم گفت برو از خونه مامانت نون بگیر.منم دو دل بودم برم یا نرم که مامانم زنگ زد پاشین بیاین شام، سفره پهنه. گفتم علی خوابیده، اگه تونستم بیدارش کنم میایم. به بچه مردم بگم ببینم چی میگه.
بچه مردم گفت بریم اما وقتی اومد گفت بذار نماز بخونم بعد بریم.
منم گفتم بی خیال، الان سفرشون پهنه تا نماز بخونیم دیر میشه.
بین دوتا نمازمون مامانم غذا آورد.
خیلی گشنم بود وگرنه به نشانه قهر نمیخوردم. البته که مامانم نمیدید که.
بعدا بهش میگم ناراحت شدم.
خیلی ناراحت شدم. حتی الانم ناراحتم. اگه قبلش میگفت که برا شام بیاین، نمیذاشتم علی بخوابه. حوصله هم نداشتم ظهر به مامانم بگم ماهم دعوتیم یا نه. میدونستم بپرسم میگه آره. دلم میخواست خودش بگه.
انگاری ما ۴ تا اضافیم. همیشه و همه جا. علی یکم شلوغی میکنه. منم ازون مامان بی خیالام، برا همین.
فکر کنم خونمون دور باشه بهتر باشه.
