اسنپی
دوشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۳ 0:1 توسط انار
|
سلام.
من زیاد اهل حرف زدن رو در رو و کل کل با مرد غریبه نیستم.
خونوادمونم اونجوری دعوایی نیستن.
دیروز از خونه زنعمو اسنپ زدیم بیایم خونه.
من و زهرا و مامانم و نرگس بودیم با ۳ تا بچه زیر ۳ سال.
اسنپ که اومد میخواست سوار کنه گفت چند نفرید؟ گفتیم ۴ نفر. سوار شدیم و داشتیم همینجوری حرف میزدیم که من یهو متوجه صدای بلند آهنگ اسنپیه شدم.
من که به هیچ وجه حرف نمیزنم، گفتم میشه همون آهنگ رو قطع کنید؟
گفت چی؟ گفتم همون آهنگ رو قطع کنید.
دست برد و صداش رو کم تر کرد.
گفتم قطعش کنید.
گفت قطع نمیشه.
من رو میگی اینجوری شدم😳
گفتم یعنی چی؟ مگه میشه؟
گفت آره قطع نمیشه، ناراحتین پیاده شین.لغو سفر بزنید.
مامانم گفت آره پیاده میشیم.
دم پیاده سدن مامانم گفت روز وفات ترانه گذاشته.
مرده (بین چهل و پنجاه شایدم بیشتر بود) گفت برا شما وفاته، برا ما عروسیه.
و پیاده شدیم.
نرگس گفت لغو نزنید، بذارید خودش لغو کنه.
بعدم با گوشی من اسنپ زدیم.
ایندفعه یه جوون اومد. سوار شدیم یه دقیقه گذشت مامانم سریع برا جوونه تعریف کرد.
اسنپیه هم گفت چه دلش پر بوده.
😐
خوب ننه جان چی کار داری ول کن.
