سلام.
اینهمه نق میزنم از شب بیداریام به خاطر بچه ها.
الان که هر سه تاشون خوابن، خوابم نمیبره.
چشامم گوشی نمیخواد.
از فردا باید ریزه ریزه برسم به جمع خونه، بعد یک روز روضه که برا معصومه نذر کردم رو بندازم. و البته یه سفره صلوات هم همین امشب با بچه مردم نذر کردیم همون روز روضه بندازیم.
خونه ها به معنای واقعی ترکیده.
مامانم دوتا زنداییا رو برا جمعه هفته دیگه خونه ما به مناسبت تولد معصومه دعوت کرد😬میگم بذار ببینیم وضعیتمون چطوره. مشورت کوچولو کرده، ولی قطعی نبود که.
ما قصد داشتیم دایی و زندایی حاجی رو دعوت کنیم، چون مامانم و داداشم نزدیکن اونا رو هم بگیم. مامانم میگه خالع بزرگت و دایی نزدیکه رو هم بگین. دایی نزدیکه رو هم قصد داشتیم بگیم، اما خالم رو بچه مردم یکم مشکل داره، برا که هربار بچه مردم رو میبینه سر یه موضوع به خصوص نصیحتش میکنه.
آبجی بزرگه هم دو هفته دیگه نوبت شهر اومدنشه.
خلاصه که مهمونی کوچیک، یکم بزرگتر میشه. مامانم گفت یه کیک هم بگیرید، تولد معصومه رو هم بگیرین.
تولدای خونواده ۴ نفره ما، تا الان اینجوری بوده، کیک میگیریم میریم خونه مامانم. به جز تولد بچه مردم که تو خونه خودمون کیک گرفتم و خیلی ساده و الکی برگذار کردیم.کلا اهل بزن بکوب و شادی کردن هم نیستیم.
خلاصه نمیدونم چطور میشه.
