نوشته های وبلاگ
بی اعصابی چهارشنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۳ 13:21 توسط انار  | 

سلام.

دیروز صبح تا چشام رو باز کردم و گوشیم رو برداشتم اسم نرگس رو گوشی اومد. جواب دادم گفت عروس درد داره، پاشو بیا اینجا بچه ها رو نگه دار. گفتم بچه های خودم خوابن، گفت بیدارشون کن.

معصومه بیدار شد، بردمش گذاشتمش، بعد علی رو بغل کردم ببرم، تو مسیر یک دقیقه ای اینجا تا اونجا بیدار شد.

اونا اسنپ گرفتن و رفتن. من موندم و ۴ تا بچه.

بهشون یکم کیک دادم و رختخواب رو جمع کردم و کاغذای زهرا رو ریخته بودن جمع کردم و سرم تو گوشی هم بود.یه نفر اومد ۳ کیلو برنج خرید،چون آشنا نبود صد بار زنگ زدم به مامانم و تا ریختن پولش استرس اینکه نکنه نریزه.

خونه هم رفتم لباسا رو گذاشتم شسته بشه.

بعد نرگس اومد و چون هنوز خستگی مسافرتش در نیومده بود دراز کشید.

منم همینجوری راه میرفتم و یکی دو تیکه جمع میکردم.(کامل جمع نکردم)

اپن رو هم جمع کردم و ظرفا رو شستم. یه دونه مشتری دیگه اومد برا برنج و اون رو هم راه انداختم و بعد بچه هام رو گرفتم و اومدم خونم.

خونمونم اومدم ظرفامون رو شستم و دو لیوان برنج شستم و گذاشتم بپزه.

معصومه رو خوابوندم و..

یکم بعد، بعداز ظهر نرگس اومد، بچه ها رو گذاشت، گفت دختر عروس به دنیا اومد، من میرم فلاسک براش ببرم و زود میام.

گفتم خوب برو.

منم همینجوری رختخوابا رو جمع کردم و لباسای بچه هام رو آماده کردم برای شب و ظرفام رو شستم و گاز رو تمیز کردم و اینا.

شب شد. همسایه اومد در خونه ما که آبجیم برنج میخواد. گفتم ۴ تا بچه اینجان، من نمیتونم بیام خونه مامانم. گفت مامانت گفته ازت بگیریم. خودش واستاد دم در ما و من رفتم یه کیسه برنج برداشتم و دادم بهشون.

منم استرس داشتم اینا کی میخوان بیان و بچه مردم کی میاد و کی قراره بریم. یه لحظه با خودم گفتم اصلا نریم، چی میشه، ولی چون یلدا هم نرفتیم، بد میشد.

نمیدونم قبل شب بود یا بعدش که نرگس زنگ زد که نبات و استکان نشکن و یه بشقاب استیل و یه قاشق بذار کنار زندایی میاد دنبالش.

گفتم از کجا؟ گفت برو خونه مامانی. گفتم بچه ها اینجا تنهان، کجا برم؟گفت از خودت بذار. گفتم بشقاب استیلم کجا بود؟ گفت پس به زندایی میگم برداره، گفتم اونای دیگش رو هم بگو زندایی برداره دیگه.(خیلی عصبانی بودم، نرگس اونهمه راه رفته بود و خودش برنداشته بود) فقط یکم نبات گذاشتم کنار و زندایی اومد برد.

ساعتای پنج و نیم اینا زنگ زدم نرگس ببینم کجاست و کی میاد، گفت بیمارستانم. گفتم کی میای؟ وا میخوایم بریم. گفت عه راست میگی، شما شب دعوتین.

گفت زنگ میزنم زهرا ببینم کجاست.(فکر کن نگفت باشه الان راه میفتم که بیام)

زنگ زدم بچه مردم. گفتم کجایی کی میای؟(نزدیک به ۶ بود) گفت یه ربع دیگه تعطیل میکنم و راه میفتم. شما حاضر باشین، ممرضاشون ساعت ۷ میان دنبالمون سر خیابون.

بچه ها رو کم کم حاضر کردم و منتظر بودم یکی بیاد دنبال یاسی و فاطمه.

خیلی استرس داشتم و عصبی بودم و مثل همین الان سر درد.

یکم قبل اومدن بچه مردم، زهرا اومد و همه چی تموم شد.

اینا همه رو گفتم که بگم دیروز کلا عصبی و مضطرب بودم و ۴ تا فسقل هم رو اعصابم راه میرفتن.

حالا امروز رفتم خونه مامانم، کلی سرم سر و صدا میکنه که میام همه قاشقات رو کج میکنم و همه لیوانات رو میشکنم. چرا نذاشتی براش و گی ازت کم میشد و اینا.

منم دست بچه هام رو گرفتم و اومدم خونم. با گریه سرویس قاشقی که مامانم گرفتهبود، با لیوانایی که گرفته بود رو جمع کردم ببرم بدم بهش.

بچه مردم خودش بخره.

من حوصله منت گذاشتن حتی مامانم رو ندارم.


آخرین نوشته ها
شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴🥺🥺 
شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴هه آزادی؟  
شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴...  
شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴ویرووس 
جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴در حال حاضر 
جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴امروز تا الان 
جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴خدمتکار 
پنجشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۴سبزی 
پنجشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۴بترس 
چهارشنبه ششم اسفند ۱۴۰۴مرد آبنباتی