سلام.
صبح که پاشدیم، با بچه ها نشستیم صبحونه خوردیم. بعد گفتم پاشید بریم خونه مامان بزرگ نی نی ببینیم.
پاشدیم رفتیم. داداشم همونجا بود، دست دادم و تبریک گفتم.
نشستم چند جمله که حرف زدم، یا مامانم یا نرگس از قول مامانم گفت که حسابم رو میرسه.
تمام اتفاقای دیروز، به جز لیوان و قاشق یادم اومد و گفتم مگه چی کار کردم؟ چرا باید حسابم رو برسی؟!
بعد اونجوری شد.
اون ذوقی که دیشب سر دیدن نی نی داشتم کاملا کور شد که هیچ، اعصابم که بهم ریخت، کل روز سر درد و منگ بودم. مثل کسی که نصف شب بد خواب شده و بیدار شده، خودش رو به خواب میزنه اما خوابش نمیبره.
کل روزم رو خراب کرد.
هنوز نرفتم دیدن نی نی، چون اصلا حوصله دعواهای مامانم رو ندارم. براکه قاشقا و لیوانا رو بردم خونشون وقتی نبود.
+صد در صد هرکی اومده خونشون، براش تعریف کرده. اینجوری که انار یه استکان و یه قاشق برا زنداداشش نفرستاده، منم دعواش کردم اونم بهش برخورده و همه قاشقا و لیواناش رو آورده.
همه میگن واااااای چه کار بدی کرده. انار چاقالو.
