بی رنگی
دوشنبه یکم بهمن ۱۴۰۳ 10:0 توسط انار
|
سلام.
دیروز بعد از ظهر به بچه مردم گفتم خونه چقدر فرق کرده.
گفت چه فرقی کرده؟
گفتم شاید به خاطر کمدیه که برا وسایلت گرفتی باشه.
گفت اون که توی راهرویه. رفت برق راهرو رو خاموش کرد، گفت بیا، دیگه فرقی نداره.
ولی هنوزم حس میکنم خونمون فرق کرده. انگار یکم رنگش عوض شده.
من بابا بزرگ بچه مردم رو شاید کلا ۵ بار دیده باشم. هر بار هم که میدیدم در سکوت یه گوشه نشسته بود و به زمین نگاه میکرد.
حتی خونمون هم نیومده تاحالا.
من که دیروز اون حرف رو زدم، هنوز خبر نداشتم بابابزرگش فوت کرده. شب با خودم میگم شاید تغییر رنگ خونه تو دید من، به خاطر فوت اونه.
نمیدونم، شاید فکر کنید چرت و پرت میگم، اما یه خونه که عزادار میشه، رنگش تغییر میکنه. هیچوقتم مثل قبل نمیشه.
+زشت نیست من نرفتم تشییع جنازه؟
یکی از جاریا که خونش همونجاست، یکی دیگه هم شوهرش ماشین داره، صد در صد رفته.
