سلام.
امروز از ظهر خونه مامانم بودم تا شب.
مهدیه صبح پیام داد که بیا اینور صبحانه. مشومه رو هم بیار.
صبحانه خوردم و رفتم. یکم نشستم، بعد اونا رفتن.
بعد مامان بچه مردم اومد.
تا بعد از ظهر بود. برا ناهار پلو عدس بی نمکا رو بردم، اونا هم آبگوشت داشتن، غذای هفته خوردیم.
برا بابا بزرگشون ختم قرآن گرفته بودن، مامانش میگفت نمیخواد برن، دختر عموهاشون باهاشون چَخ چَخ میکنن. منم رفتم به بچه مردم گفتم حتما برو.
بچه مردم رفت روستا و منم رفتم خونه مامانم.
امشب بچه ها نرمال تر بودن(البته فاطمه نبود و یکی کم شده بود)
شام مامانم قروتی درست کرد که خیلی وقت بود نخورده بودیم.
آبجی بزرگه کیک درست کرد و مامانم نون جزغاله درست کرد.
آخرشم نرگس گزینه بازگشت گوشیم رو درست کرد و الان سمت راسته🙂و خوشحالم.
بدون گوشی اومدم خونه، تلویزیون حسینیه معلی رو زدم، رختخوابا رو انداختم و یکم ظرف شستم. معصومه خوابش میومد، اومدم شیر دادم بهش و هم علی هم معصومه خوابیدن.
پاشدم بقیه ظرفا رو شستم و پلاستیک سطل آشغالا رو عوض کردم.
میخواستم گوشیم رو برم بیارم که معصومه بیدار شد و باز بهش شیر دادم و حسینیه معلی دیدم.
یکم بعد بچه مردم اومد و فرستادمش گوشیم رو بیاره.
گفت دیگه نمیرم. هم اونجا دیر میرسم، هم دیر بر میگردم.
نمیدونم چرا تا خونه داداشش با موتور نرفته. تا خونع مامانش با موتور رفته و بعد با ماشین داداشش رفتن. موقع برگشت ولی داداشش نرسوندش خونه مامانش و اینم کلاه نبرده بود و سردرد شده.
بعد همین داداشش میگه ماشین به درد نمیخوره. ما اگه ماشین میداشتیم محتاج بقیه نبودیم. تو سرما خیلی به درد میخوره.
