امروز
جمعه دوازدهم بهمن ۱۴۰۳ 23:14 توسط انار
|
سلام.
امروز صبح که نه سر اذون ظهر رفتم خونه مامانم. علی و بچه مردم هنوز خواب بودن.
نیم ساعتی بعد از من علی با چشم گریون اومد بغل مامانم که توی حیاط بود و میگفت مامانم نیست.
بعد از ظهر که اومدم خونه خودم، به بچه مردم گفتم تو علی رو فرستادی؟ گفت نه یادم نمیاد.
+امروز بیشتر کنار بچه مردم بودم. بیشتر حرف زدیم. بیشتر هم با بچه ها مهربون بودیم.( البته الان اگه علی بخوابه و باباش رو عصبانی نکنه با پر حرفیاش.)
شامم با هم پختیم.
ظرفا رو شستم و گاز و سینک رو تمیز کردم. گفتم ان شاءالله فردا خونه رو جارو میزنم.
