سلام.
دیشب رفتیم عروسی آبجی دوست زهرا.
امان از بچه های من.
جوری بودن که زهرا گفت من عروس بشم شما رو دعوت نمیکنم، ابروم میره 😂
علی که از اول تا شام یکسره رو میز چهار دست پایی میرفت جای یاسمین، میومد جای ما.
وای از لحظه شام 😂😂
برا بچه ها غذا آوردن، من به زهرا گفتم بیا چند تا عکس ازم بگیر.
دوقدم دور شدم،چند تا عکس گرفت ازم، اومدم دیدم علی نوشابش رو ریخته روی میز. با دستمال کاغذی تمیز کردیم.
معصومه رو گذاشته بودیم رو میز. برا که رو زمین میذاشتیم میرفت برا خودش.
شام رو دهنش میدادم، نمیخورد. میگفت بده دست خودم. دوتا مشتاش رو پر از برنج کرده بود.
رو میز پر از برنج شده بود.
اونا رو هم مامانم با دستمال جمع کرد.
رو میز رو تمیز کردیم، ولی رو زمین رو نمیشد کاری کنیم😬
البته یاسمین رو زمین برنج ریخته بود.
خلاصه زهرا گفت یا شما رو دعوت نمیکنم، یا وقتی بچه های تو بزرگ شدن عروس میشم.
نرگس میگه اینا بزرگ بشن، بقیه چی؟ 😂
برچسبها: تربچه و پیازچه
