با اینکه دو تا از نوه هاش ماشین دارن. ولی دخترش به نوه ها که بچه هاشن چیزی نگفته. فقط زنگ میزد به بچه مردم که اسنپ بگیر.
امروز مامانبزرگش به مامانش گفته اگه من رو نبری حرم، خودم میرم.
بچه مردم اسنپ گرفت و من رفتم خونه مامانم، داشتم برا نمک فروش آدرس مینوشتم که مامان بچه مردم زنگ زد به مامانم و من دو سه بار ردی زدم. کارم که تموم شد مامانم زنگ زد بهش و شنید که میگه مامانبزرگ بچه مردم گم شده.
مامانبزرگش ۹۴ فکر کنم شده باشه.
زنگ زدم به بچه مردم گفتم نمیری دنبالش؟ گفت نه، خودش میاد. گفتم تاحالا تنها رفته؟ گفت آره.
بعد از ۳،۴ ساعت باز مامان بچه مردم زنگ زد و بچه مردم رفت بامامانش برن حرم، دنبال مامان بزرگش بگردن.
میگم تو خونسردی و بی خیالی تو خونت نیست، تو شیرته.
مثلا مامانش میتونست زنگ بزنه به حمید بگه تو که نزدیک حرمی، بیا برو ایستگاه اتوبوس واستا، مامانبزرگت که اومد هواش رو داشته باش، یا نگهش دار من خودم رو برسونم.
یا زنگ بزنه به اون یکی پسرش بگه بیا بریم دنبال مامانبزرگش.
یا همون اول بچه مردمرو زورکنه،ببرتش حرم دنبال مامانبزرگشون.
چه میدونم. دعا کنید پیدا بشه مامانبزرگشون.
برچسبها: مادربزرگ
