گذای نژلی
یکشنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۴ 7:59 توسط انار
|
سلام.
دیگه خوابم نمیبره چرا؟
دیشب علی پیچیده بود به پر و پام و میگفت گذای نژلی.
گفتم غذای نذری نداریم، دیشب خوردیم دیگه.
چند بار دیگه گفت، گفتم باشه.
ده روزه یکسره سر بچه مردم نق میزنم که ما رو ببر جایی، میگه موتور ندارم، میگم پیاده ببر، با اتوبوس ببر.
دیشب گفت میخوای بریم تا سر خیابون، چای بخوریم و برگردیم.
نه نگفتم. به نظرم همونم غنیمت بود.
حاضر شدیم و رفتیم. سر راه یه آقاهه داشت رد میشد دستش یه پرس غذا بود. یهو دادش به بچه مردم، گفت بفرمایید غذای نذری. و رفت.
به بچه مردم گفتم این برای علیه. بچم دلش غذای نذری میخواست.
وقتی هم برگشتیم همسایه رو به رومون برامون حلوا بربری آورد.(یه حلوا که افغانستانیا درست میکنن، از نظر زحمت کم از شله مشهدی نداره و خوشمزست)
