خیرگی
شنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۴ 22:40 توسط انار
|
سلام.
امروز خونه مامانم رفته بودم(هر روز میرم 🙄) همسایشون خیاطی آورده بود.
تو فکر بودم و به یه نقطه خیره شده بودم، یهو همسایشون گفت چی تو فکری؟ یا خودش میاد یا نامش.
مامانم گفت خودش اومده، خونشونه 😂😂
نمیدونه من چهار سوم عمرم تو فکرم و خیلی خیلی خیلی کم حرف میزنم.
+به چی فکر میکردم؟ کیفای آبجی بزرگه. 😬😬😬
