خوب و بد
شنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۴ 0:23 توسط انار
|
برچسبها: آبجیا# عشق
سلام.
تنها قسمت بد امروز شنیدن خبر فوت برادر زن داییم بود.
خدا بیامرزش.
از صبح نرگس و زهرا گفتن، وقتی یادم میفته ناراحت میشم.
بنده خدا هنوز ۵۰ سالش نشده بوده.
+بقیه روز خوب بود. منم خیلی خوب بودم.
دیشب که حالم بد بود بچه مردم میگفت پاشو برو خونه مامانت یکم با آبجیات غیبت کن خوب بشی 😬
گفتم بچه ها ذلشون کردن.
گفت من میگیرمشون، تو تنها برو یکم حرف بزن، غیبت کن خوب بشی.
😁😬😁
عجبا
+ زهرا میگفت میخوام چند روز تنها باشم خستگیام در بیاد.
نرگس رفت.
موقع رفتن برق چون تاریک بود و بچه مردم هم نبود، پیام دادم به زهرا که بیداری؟ گفت آره عمه و دوستم اینجان.
باز خوبه عمه اومده، خونشون موقع خواب ترسناکه. من به دختر داییم گفته بودم برا خواب بره پیشش.
ولی خوب اگه عمه مثل چند دفعه قبلترها انسولین زیاد بزنه و قندش بیاد پایین چی؟
زهرا اگه اینجوری شد آب قند بده بهش.
برچسبها: آبجیا# عشق
