سلام.
امروز روز جالبی رو نگذروندم.
میدونستم بچه مردم در حد تعویض لباس میاد خونه و گرسنش هست، تو ذهنم بود صبح زودتر پاشم چند تا بادمجون پوست بگیرم و سرخ کنم براش ساندویچ کنه و بخوره.
اما صبح معصومه رو پام بود و بعدشم تا بیدار شدن بچه ها اینستاگردی کردم.
بچه ها هم که بیدار شدن، رختخوابا رو جمع کردم و شلوار بچه مردم رو برداشتم ببرم خونه مامانم بدوزم و دیگه برا بادمجون پوست گرفتن و سرخ کردن دیر شده بود.
هیچی دیگه تخم مرغم دیروز ۴ تاش رو برا بچه ها آبپز کرده بودم و حتی تخم مرغ نداشتیم و بچه مردم گشنه رفته بود سر کار.
بعد ا، ظهر آبگوشت بار گذاشتم. ساعت ۴ رو گاز بود. ساعت پنج و نیم ۶ یه فلفل از باغچه چیندم و ۴ تیکه کردم و انداختم توی آبگوشت.
همون یه دونه فلفل چنان تند کرده بود آبگوشت رو که مجبور شدم برا بچه ها کته بذارم. البته گوشتش رو تونستن بخورن.
ولی دلم خیلی براشون سوخت که خود آبگوشت رو نتونستن بخورن. معصومه خیلی دوست داره.
ها راستی، از ساعت ۷ تا ۹ معصومه یکسره داشت گریه میکرد و نق میزد. بد خواب شده بود. اینم خیلی بد بود، مواقع شلوغی و گریه و سر و صدا مغزم کامل قفل میکنه و به خواب میره انگار.
خلاصه اصلا جالب نبود.
