سلام.
خدا رو شکر امسال هم سالگرد آقاجانم به خوبی گذشت.
خونه من واقعا کوچیکه، یه عده از خانوما رفتن توی حیاط نشستن.
امشب زهرا همه کارا رو کرد، چای ریخت، برد، استکان شست. ظرفا رو شست.
من چه کردم؟ یه حزب قرآن خوندم با هزار بار پاشدن و سلام کردن و جواب دادن به انار اینت کجاست، انار اونت کجاست.
سفره پهن کردم(زحمت کشیدم)، غذا توزیع کردم(شاهکار کردم) ظرفا رو خشک کردم، یکم ظرف شستم. نشستم با دختر خالم به جای روضه گوش دادن عکسای سفرشون به اصفهان رو دیدیم و هزار بار گفتم تو که آیفون داری یه کلاس عکاسی هم برو.
ولی خوب خدا رو شکر ظرفا رو خشک کردم، هر وسیله ای مال مامانم بود رو بچه مردم برد خونشون و منم استکانا و قاشقایی که از من مصرف شده بود رو جمع کردم و الان واقعا خیالم راحته.
کیف نرگسمونم پیدا شد. آقاهه دیده صرف نمیکنه، همکاراشم فهمیدن، برداشته پس آورده ضایع نباشه.
شایدم سرش به سنگ روزگار خورده. 🤷♀️
