تنهایی
دوشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۴ 15:3 توسط انار
|
سلام.
امروز هم نمیخواستم بیام خونه مامانم، اما علی رفت خونشون، زنگ زدم بپرسم خونه اوناست، مامانم گفت دخترم (معصومه) رو بیار ببینمش دلم براش تنگ شده.
هیچی دیگه، اومدم خونشون ناهار خوردیم، بچه ها رفتن بالا خونه داداشم، مامانم و نرگسم رفتن دکتر، من موندم تنها توی خونه شون.
و واقعا من از تنهایی هنوزم میترسم.
پاشم برم خونه خودم کوکو درست کنم؟
یا همیپجا بیکار و بیعار بشینم. کار اینجا هم زیاده ها! ولی خونه اینا صدای تق و توقش بیشتره، نمیخوام پاشم از جام. 😬
