بی حسی
دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۵ 11:1 توسط انار
|
سلام.
حالا که بلاگفا بالا اومده برام بذار بنویسم.
دیشب رفتیم دیدن خالم که کربلایی اولی بود.
با اینکه چند ساله ندیده بودمش، اما نمیدونم چرا حس خاصی نداشتم.
نمیدونم انار را چه شده که انقدر بی حس شده.
دنیای آدم بزرگا بدرد نخوره چقدر.
+همه گفتن میایم خونتون کربلایی دیدن🙄 گفتم هر کی نیاد.
سه روزه اومدم، فقط داداش بچه مردم اومده و آبجی بزرگه.
ولی خوب بهتر، حالم اصلا خوب نبود اولش.
دیروز سوغاتی عروس و مامانم و زهرا و نرگس رو بردم خونه مامانم دادم بهشون، میگن چرا آوردی؟ میومدیم خونت. گفتم دیگه کی میومدین؟! دور که نیستین. والا.
کلا چیم مثل بقیه بوده، این یکی موردم مثل بقیه باشه؟!
در کل متفاوتم.
