حبیبی
چهارشنبه چهارم شهریور ۱۴۰۵ 22:41 توسط انار
|
برچسبها: سفر
سلام.
توی عراق چند بار با سواری رفتیم اینور و اونور.
موقع پیاده شدن، عمو حمید میگفت: شکراً.
راننده میگفت: حبیبی.
اینجا "حبیبی" یعنی چی؟!
+حمید هر سال اربعین میره عراق. برا همین یکمی عربی بلده.
عصر اربعین داشتیم از نجف میرفتیم کربلا... راننده چند جمله ای باهاش حرف زد و جواب گرفت. بعد لابد پیش خودش فکر کرده بود حمید خوب بلده عربی رو و میفهمه.
چند تا جمله دیگه گفت... حمید بهش گفت چی میگی؟! یکم فارسی تر حرف بزن!
بعد دیگه سکوت کرد تا نزدیکای کربلا که اجازه گرفت سیگار بکشه.
برچسبها: سفر
