سلام.
فکر که میکنم و به خودم نه، به بقیه نگاه میکنم، میبینم مادر بودن چقدر سخته.
من که خانوادم هستن و تربچه رو نگه میدارن وقتی کار دارم، اونایی که تنهان.مثل آبجی بزرگه که توی روستای دور دل دردا و دیشا و گریه های امین رو تحمل کرد.
مثل مامانم که بچه هاش پشت سرهم بودن و اونموقع پوشک نبود و کهنه لاستیک باید میشسته...یادم میاد لاستیکای نرگس و زهرا رو که مورچه ها سوراخ میکردن(مورچه ها علاقه خاصی به مدفوع نی نیا دارن)بعد اونا رو چسب میزد و استفاده میکرد.یا فرت و فرت نم میزدن با کهنه لاستیک.
خیلی خیلی سخته مادر بودن، شب بیداریا و دیش ومدفوع تمیز کردنا و سیر کردن شکم بچه ...تااااا مردن نگران بچه بودن
فکر که میکنم ،میبینم پدر بودنم سخته.
تاحالا پدر نبودم و نمیتونم باشم،طبیعیه، ولی میبینم...وقتی دختر خونه بودم زیاد درک نمیکردم شاید، زیاد به چشمم نمیومد.ولی همین خرج پوشاک و خوراک و مسکن زن و بچه خیلی سخته.به قول اون جوکه هرچی پول در میاری باید بدی به بچه و زنت، آخرشم سرت غر میزنن.
یا وقتی پول کم میارن باید غرورشون رو بشکنن و برن پول قرض بگیرن.
خیلیم زیاد به چشم نمیان باباها.
سخته، واقعا سخته پدر بودن...
هئی..
+البته که خدا وعده داده ،هرچی بچه بیشتر باشه روزی هم بیشتر میشه، البته که هربچه از خودش روزی داره و به دنیا که بیاد میره توی جیب بابا، ولی وقتی همزمان با اومدن روزی قیمتا هم میره بالا براشون سخت میشه.
+یه آقا شیخه ای از یه امام که یادم رفته نقل کرد که بچه سوم به بعد روزی سیصد برابر میشه.
بابای خودم قبل از زهرا تونست خونه بخره و از مستاجری در بیایم.(زهرا ،ته تغاری ،پنجمیه)
برچسبها: پدر# مادر
