نوشته های وبلاگ
سختی شنبه نهم بهمن ۱۴۰۰ 10:52 توسط انار  | 

سلام.

فکر که میکنم و به خودم نه، به بقیه نگاه میکنم، میبینم مادر بودن چقدر سخته.

من که خانوادم هستن و تربچه رو نگه میدارن وقتی کار دارم، اونایی که تنهان.مثل آبجی بزرگه که توی روستای دور دل دردا و دیشا و گریه های امین رو تحمل کرد.

مثل مامانم که بچه هاش پشت سرهم بودن و اونموقع پوشک نبود و کهنه لاستیک باید میشسته...یادم میاد لاستیکای نرگس و زهرا رو که مورچه ها سوراخ میکردن(مورچه ها علاقه خاصی به مدفوع نی نیا دارن)بعد اونا رو چسب میزد و استفاده میکرد.یا فرت و فرت نم میزدن با کهنه لاستیک.

خیلی خیلی سخته مادر بودن، شب بیداریا و دیش ومدفوع تمیز کردنا و سیر کردن شکم بچه ...تااااا مردن نگران بچه بودن

 

فکر که میکنم ،میبینم پدر بودنم سخته.

تاحالا پدر نبودم و نمیتونم باشم،طبیعیه، ولی میبینم...وقتی دختر خونه بودم زیاد درک نمیکردم شاید، زیاد به چشمم نمیومد.ولی همین خرج پوشاک و خوراک و مسکن زن و بچه خیلی سخته.به قول اون جوکه هرچی پول در میاری باید بدی به بچه و زنت، آخرشم سرت غر میزنن.

یا وقتی پول کم میارن باید غرورشون رو بشکنن و برن پول قرض بگیرن.

خیلیم زیاد به چشم نمیان باباها.

سخته، واقعا سخته پدر  بودن...

هئی..

+البته که خدا وعده داده ،هرچی بچه بیشتر باشه روزی هم بیشتر میشه، البته که هربچه از خودش روزی داره و به دنیا که بیاد میره توی جیب بابا، ولی وقتی همزمان با اومدن روزی قیمتا هم میره بالا براشون سخت میشه.

+یه آقا شیخه ای از یه امام که یادم رفته نقل کرد که بچه سوم به بعد روزی سیصد برابر میشه.

بابای خودم قبل از زهرا تونست خونه بخره و از مستاجری در بیایم.(زهرا ،ته تغاری ،پنجمیه)


برچسب‌ها: پدر# مادر

آخرین نوشته ها
پنجشنبه هجدهم دی ۱۴۰۴دعوای خونگی 
پنجشنبه هجدهم دی ۱۴۰۴ماشین زمان 
چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴آیا؟  
چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴ررررررررر 
سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴خدا شفا بده.  
سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴نمیدونم بهش چی میگن 
دوشنبه پانزدهم دی ۱۴۰۴مثبت نگر باشیم 😶 
یکشنبه چهاردهم دی ۱۴۰۴هفت سال پیش، دیروز 
شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۴امشب 
شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۴خواااااااااااب😴