سلام.
از هفته قبل قرار شد دوستای بچه مردم جمعه بعد از ظهر بیان و تا شب برن.
منم به بچه مردم گفتم خوبه ,بعد نماز میام شام میپزم,تا ده میخوریم و ساعت ١٠ میریم بیرون.
گفت باشه.
گفتم دوستات رفتن خبرم کن بیام.
تا ساعت ۵و نیم کارا رو کردم و رفتم خونه مامانم.
ساعت ٨و نیم پیام دادم بیام خونه؟گفت براچی؟گفتم شام بپزم, گفت نه من شام میخورم, تووهم خونه مامانت یه چیزی بخور, گفتم اینا معلوم نیست کی شام میخورن.گفت اینا هم موندنی شدن ساعت ٩ بیرونشون میکنم.گفتم ساعت ٩بیرونشون کردی برو برا بچه پوشک بگیر,بعد برو کار مامانت رو انجام بده, ساعت ١٠میام بریم بیرون.گفت باشه.
ساعت ١٠ هرچی زنگ میزدم جواب نمیداد.ساعت ١٠ نیم برداشت گفت دارم تازه راه میفتم بیام خونه.
ساعت ١١به بعد داشتیم شام میخوردیم که در زد و گفت رام نمیدی,گفتم نه قهرم باهات.گفت هوا سرده, گفتم برو حرف نزن.پوشک رو گرفتم ازش و ردش کردم رفت.
ساعت دوازده و نیمم که رفتم خونه بهش گفتم قهرم باهات.
ولی خوب با خنده میگفتم و دلایلشم گفتم و عذرخواهی کرد.
+درسته اهل برنامه ریزی دقیق و اینا نیستم ,ولی وقتی همون یه ذره برنامه ای که تو ذهنم چیدم برا وقت نشناسی بقیه خراب میشه اعصابم داغون میشه.
مثلا آبجی بزرگه و آبجی کوچیکه گفتن صبح ساعت چند بیداری ما بیایم؟گفتم ٩.گفتن پس ٩میایم.
دیشب تربچه ساعت یک و نیم خوابید.ساعت سه و نیمم دوباره با جیغ بیدار شد,یعنی خوابم داغونه.بعد من ٩ بیدار شدم و اونا تا الان نیومدن.حتی دستشوییم میخواستم نرم, گفتم در میزنن تربچه بیدار میشه ولی دیگه رفتم.
الان اعصابم خورد نباشه؟
یه چیزی رو که تعیین میکنید انجام بدین دیگه ,اه.
برچسبها: انار عصبانی
