سلام.
پریشب خیلی دلشوره داشتم.
بچه مردم گفت بیا بریم سر خیابون پوشک بخریم. گفتم تو برو من میرم خونه مامانم.
رفتم اونجا مامانم و زنداییم یکم دعوا کرد که هنوز نرفتیم دیدن بابام و تصمیم گرفتیم همون لحظه بریم بیمارستان..
اسنپ گرفتیم و رفتیم.
زمان ملاقات نبود ولی یکی یکی به عنوان همراه رفتیم دیدیم بابام رو و اومدیم.
داداشم گفت فردا سیتی اسکن میگیرن ببینن چطوره.
دیروزم مامان بچه مردم و داداش بچه مردم میخواستن برن. منو علی و بچه مردمم با ماشین اونا رفتیم..
روز اول بستریش نباید میشست و یه دست و یه پاش رو نمیتونست تکون بده. اما الان مینشوننش و اون پایی که نمیتونست تکون بده رو یکم تکون میده.
مامانم میگه دیروز آبجی بزرگه رفته بالا سرش بابام سرش رو برگردونده. ابجیم گفته آقاجان قهری باهام؟ من اومدم دیشب خواب بودی..بعد نگاهش کرده.
دعا کنید بتونه کامل خوب بشه. اطراف داشتیم سکته مغزی شده هایی که خوب شدن.
و البته داشتیم کسی که دوباره تو بیمارستان سکته کرده و حالش بد شده و...
بازم دعا کنید.
+ببخشید گفتینو رو جواب نمیدم. ممنون بابت دعاهاتون.
+دوباره گوشه گوشیم شکست
برچسبها: پدر
