سلام.
زمانای قدیم برای ازدواج خیلی کم پیش میومد که دختر و پسر قبل عقد هم رو ببینن و باهم حرف بزنن.
مامان و بابای منم دورادور هم رو میشناختن ولی همدیگه رو ندیده بودن.
مامانم میگه باباش یه زمانی مغازه داشته . میگه انار میاورد بزرگ و خوشگل و قرمز. یه روز میبینه یکی مثل عموم داره نزدیک مغازشون میشه(زنعموم رفت و آمد داشته از قبل خونه بابابزرگم) میگه منم که میدونستم مامانش رو چند بار آورده خاستگاری وقتی وارد مغازه شد روم رو برگردوندم که نبیندم و پرسیدم چی میخوای؟ و بابام چند تا انار برداشته و بدون اینکه پولش رو بده رفته.
مامانم همیشه وقتی این خاطره رو تعریف میکرد پیش بابام، میگفت یادت باشه پول انارا رو ندادی، و بابام هر بار میگفت دادم به داداشت.
+اولین باری که وبلاگ زدم اسمم رو گذاشتم آنه شرلی با موهای سبز😜 و مونده بودم اسم وبلاگم رو چی بذارم. یاد خاطره مامانم افتادم و گذاشتم انار سرخ. چند بار که با اسم وبلاگ نظر دادم و دیدم انار خطاب شدم خوشم اومد و شدم انار.
انار باعث اولین دیدار مامان و بابام بود تو زمانی که حد اقل تو خانواده مامانم رسم نبود دختر و پسر هم دیگه رو ببینن و حتی از دختر نظر بپرسن. و من این اسم رو دوست دارم. چون اون خاطره رو دوست دارم.
هیچ وقت اسم دنیای واقعیم رو نپرسید، برا که من انارم.
برچسبها: عشق# پدر# مادر
