خواب
یکشنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۳ 9:12 توسط انار
|
برچسبها: خواب# تربچه# حرف زدناش
سلام.
صبح خواب دیدم خاله خیلی دورم اومده، یه بچه کوچولو دیگه هم دارن.
میگم چقدر مثل ابوالفضل سمیست(سمیه همسایه قدیممون)
بعد میفهمم نه واقعا بچه سمیست. بعد میگم این یکی بلاخره شبیه خود سمیه شد.دختر بود. ابروهای کشیده پر، چشمای مشکی بزرگ با مژه های بلند فر، لبای کوچولو. صورت گرد. موهای پر و مشکی.
میذارمش زمین، باز برش میدارم، میبینم پر از ریش و سیبیل کلفته. میندازمش، نگاه میکنم به معصومه که داره بهم لبخند میزنه. میگم دختر کچل خودم قشنگتره.
+خونه مامانم که باشیم، بخوایم بیایم خونه خودمون، به علی میگم پاشو بریم خونه، علی میگه ایدا گونه ی دیده(اینجا خونه ی دیگه)
بعد میگم اینجا خونه مامان جونه، بریم خونه بابا.(من طفلکم خونه ندارم)
برچسبها: خواب# تربچه# حرف زدناش
