سلام.
تا دست و پاش به جایی میخوره، میشینه و محزون میگه دلد میکنه، چسب خون بزن. 😟
دیشب مامانم گفت بیا حلوا درست کن.
رفتم شهدش رو درست کردم، آرد رو داشتم تفت میدادم که نمیدونم فاطمه چه کار کرد و گریه معصومه در اومد. گریه میکرد میگفت چسب خون بزن.
عروس پا شد چسب کاغذی برد، رو مچ دوتا دستش و رو پیشانیش از روی مسخره بازی زد.
گریه معصومه شدیدتر شد.
قابلمه رو گذاشتم کنار و رفتم پیشش هر سوالی میپرسیدم گریه تحویلم میداد.
علی رفت باباش رو خبر کرد. بچه مردم اومد گفت حاضرشو ببریمش خونه زندایی.
من فکر میکردم شاید مثل دفعه قبل که سر کارمون گذاشته بود، دستش در نرفته. اما رفتیم و دیدیم واقعا در رفته بود.
ایندفعه چسب خون جواب نداد و مهارت جا انداختن دست زنداییش گریه معصومه رو قطع کرد.
خدا خیرش بده.
+دختر دایی بچه مردم بهش گفت همینطوری مفته که نمیشه، باید یه روز بیای باغچمون رو شخم بزنی و فلفل و سبزی بکاری.
بچه مردم گفت باشه همین فردا میام.
الان فرداست و هنوز خوابه.
کاش من رو نبره. برم اونجا چه کنم؟
برچسبها: پیازچه# حرف زدناش
