سلام.
امروز یهویی رفتیم خونه خالم.
این یهوییا خیلی خوبه.
هفته پیشم خونه مامانم نشسته بودیم که یهو اون خاله دیگم اومد.
+ به دختر خالم میگم بیا خونمون. میگه تنها بیام؟ میگم نه ،با خاله بیا خونه مامانم من همش اونجام😂😂😂😂
۱)کسی تو واقعیت خبر دآره وبلآگ دآری؟آدرستم بلده؟
آره همه میدونن...آدرسم آره خواهرا دارن، بقیه هم یادشون رفته
۲)آشِ مورد علآقت؟
آش دوغ
۳)تو زمستون زمین خوردی؟تعریف کن یکم بخندیم؟
آره .
آخرین بار فکر کنم بود که از کنار یه ستون میخواستیم رد شیم، من و آبجی بزرگه، اونموقع آبجی بزرگه عروس نشده بود، اول من رد شدم گفتم اول باید بزرگتر رد بشه ، تا رد شدم خوردم زمین و ازونموقع تا چند سال زانو درد داشتم
۴)از 10 به خودت چند میدی؟(همه خصوصیآتتو در نظر بگیر)
نمدونم...شاید ۳شاید ۶ که تجدید نشم😁
۵)کآری کردی که تآ الآن احسآسِگناه دآشته بآشی؟
آره
۶)اسمِ شهرت؟ از زبآن مآدریت یه کلمه یآ یه جمله یآدم بده؟
مشهد مقدس.
زبون مشهدی ره که همه بلدِن.نیستِن؟
۷)اسمِ صمیمی ترین دوستت تو زندگیِوآقعی و مجآزی؟و چند سآله باهم دوستین؟
دوست صمیمی زیاد دارم توی مجازی...طولانی ترین دوستی با فاطمست.فکر کنم ۵،۶ سال.
واقعیت...خیلی وقته باهاشون در تعامل نیستم.
۸)رآزی دآری که از بقیع مخفیش کنی؟
آره...
۹)یه چیزِ جآلب بگو(هر چی که از نظرت جآلب میآد)؟
چیزی به ذهنم نمیاد
۱۰)یه دعا کن.
خدایا فساد از بین بره
الهی آمین
+فاطمه، نفس، فاطمه سادات
سلام.
دیروز اومدم خونه ها رو جمع کردم، در حدی که بچه مردم فکر کرده بود جارو هم زدم، ولی نزده بودم.
امروز دو تا طاقچه آشپزخونه رو تمیز کردم و ظرفام رو شستم و رختخوابا رو جمع کردم.
خواب تربچه رو غنیمت دونستم.
اگر بعد از ظهر اومدم باز خونه، احتمالا خونه رو جارو کنم...یا لباسای بچه مردم رو بدوزم.
از فردا به مدت یکی دو هفته بچه مردم خونست.
میگه اگه خونه باشی من میرم کتابخونه درس میخونم...و اینکه قرار شد دو شب قبل امتحانش رو برم خونه مامانم بخوابم که درسش رو بخونه.
یعنی پنجشنبه و جمعه شب.
همین دیگه، دختر خوبی شدم دارم خونه ها رو جمع میکنم.
دیشب میگم دو روزه حس میکنم مهمون میخواد بیاد خونمون...میگه برا همین خونه ها رو جمع کردی؟ ...میخندم میگم آره...بعدم میگم نه عزیزم من خونه ها رو برای تو جمع کردم😁
سلام.
۴ روووووز🤯
کسی دلش برا من تنگ نشده بود؟🙄😬
+مامانم ظهر نمازش رو خوند تموم شد، دختر داییم زنگ زد...)دختر داییم یه تیکه کلام داره وقتی به یکی میرسه میگه ما رو نمیبینی خوشحالی؟)به مامانم گفت ما رو نمیبینی خوشحالی؟ مامانمم گفت آره خیلی الان سر سجاده نشسته بودم داشتم خدا رو شکر میکردم.
توی تیکه کلاماتون دقت کنید.
++حالا انقدر دیر دیر پست میذارم خوشحالید؟
+++شناختمت ای که کامنت خصوصی گذاشتی
برچسبها: مادر# دختردایی
سلام.
امروز دیدم یه تخم مرغ آبپز داریم و سه تا خیارشور.
صبح نصف سینه مرغم درآوردم.
شب بچه مردم اومد یه سر رفتم خونمون.آبگوشت گرم کرده بود داشت میخورد.
گفت مرغ برایچی در آوردی؟...گفتم سالاد الویه میخوام درست کنم.
کلی خوشحال شد.ساعت ۱۰ و نیم با اینکه گشنه نشده بود ولی بازم سالاد الویه خورد.
+حرف زدن خیلی خوبه، منظورم حرف زدن موقع دعوا یا بعد دعوا و قهر نیست.منظورم حرف زدن همینجوری ...
سلام.
دو روز پیش رفتیم با زهرا حرم، دیدن پرواز.
دیدن دوست مجازی از نزدیک خیلی باحاله...یهو میزنه کل تصوراتت رو بهم میریزه.
دفعه اول مامانم نمیشناخت و نمیذاشت بریم حرم ببینیمش و اینا.منم توی عقد بودم و اجازم دست خونواده...خود پرواز لطف کرد اومد خونمون...و چقدر علاقمون بهش بیشتر شد...و دوستیمون محکم تر.
مامانمم ازین به بعد میذاره بریم دیدنش...
این سری که نتونست بیاد خونمون به مامانم گفتیم نمیتونه بیاد، بریم دیدنش؟ اجازه داد و رفتیم.
توی دیدارهای داخل حرم ، یه بارم نگار رو دیدیم...
دلم میخواد نفس و فاطمه رو هم ببینم.
چند نفر دیگه هم اومدن و نتونستم برم دیدنشون....مثل گل کوچولو، طاهره، زهرا کیا که به دفعات زیاد هر دفعه یه مشکل برامون پیش اومده و نشده که بریم.
خلاصه با اینکه سخته اعتماد به دوست مجازی(یهو دیدی پسر از آب در اومد) ولی خدا خواست و اعتماد به وجود اومد و دیدیم هم رو.
خدایا فاطمه و نفسم بیان.
طاهره رو هم خیلی دلم سوخت نتونستم ببینمش، چون دیگه معلوم نیست کی بیاد.
سلام.
اونروزی داشتم کله پاچه میخوردم یه تعارف به بچه مردم کردم ،رد کرد...نگام میکنه میگه تو باید پسر میشدی...
میگم چرا؟...میگه تاحالا دختری که کله پاچه و روغن زرد دوست داشته باشه ندیدم.
بعد فکر کن شب چله عده ای دختر بودن کدو حلوایی و لبو دوست نداشتن...
همین ته تغاری لبو دوست نداره....فکر کن لبو لبوووووووو(مدل جناب خان)
من همه چیز دوست دارم به جز خرمالو که یه بار خوردم انگار ماژیک وایت برد دارم میخورم...انبه هم فقط آب انبه دوست دارم....کیوی هم دوست داشتم ولی اون من رو دوست نداره.
تازگیا گوجه هم خالی خالی مثل سیب بخورم پوست زبونم رو نازک میکنه.
برچسبها: خودم# بچه مردم
سلام.
امروز بر عکس دیروز کلی کار کردم.
دیروز بچه مردم شمعش رو آب کرد و دوباره ساختش...گاز و اپن و کتری و همه شمعی شده بود...امروز مردم تا تمیزشون کردم.
گاز رو در حالی که قابلمه سوپ داشت قل قل میزد تمیز کردم...دور دستشورم تمیز کردم...خونه هارو هم جمع کردم فقط جاروش موند...پام شکست...
پاهام از زانو به پایین نابود شدن انگار.
خوابم میاد.با اینکه صبح ساعت نزدیک ۱۰ تربچه رو دادم بچه مردم گفتم بگیرش من دارم از خواب میمیرم و تا ۱۱ خوابیدم.
گشنمه...
تشنمه...
خواب دارم...
پام...
سلام.
امروز همش خونه خودم بودم.براکه بچه مردم خونه بود.
و به هیچ کارم نرسیدم ، حتی هنوز ناهار نخوردیم...صبحونه ساعت ۱۱ خوردیم.
تربچه دیش اه کرده بود ،داشتم عوضش میکردم باز دیش کرد و لباساش خیس شد، بچه مردم بالا کله من واستاده بود یکسره میگفت بده ببرم بشورمش...منم با اینکه بسته بودمش گفتم باشه پاشو ببر بشورش ولی کلش رو نشور که یوقت خفش نکنی.
رفت توی حموم و وان رو آب کرد.رفتم دست زدم گفتم این برا بچه داغه و یکم آب سرد ریختم توش تا معتدل تر بشه...بچه رو گرفت و تا گذاشت توی وان جیغش به هوا رفت.منم گفتم بی خیال و پیچوندمش توی حوله و آوردم لباس تنش کردم.
برچسبها: تربچه# بچه مردم# خونه
سلام.
فکر کن شب میخوای بخوابی یکی بهت زنگ میزنه و باید حتما جوابش رو بدی وگرنه بدترین و سنگدل ترین آدم رو زمین شناخته میشی.
تا وقتی خسته شد باهاش حرف بزنی یا گوش بدی به حرفاش.
وقتی قطع کرد تا میخوای بخوابی پیام بده بهت و اگر جواب پیامش رو ندی زنگ میزنه و باز تا خسته شدنش باید بیدار باشی.
تا صبح به همین منوال پیش میره....بعد از ظهر یا در طی روز هم که میخوای یه کله بخوابی باز همون آش و کاسه...وقتایی هم که زنگ نمیزنه و پیام نمیده میری کارات رو میکنی.
بچه همینطوریه.
احساس سنگینی توی چشما و پیشانیم میکنم.احساس گیجی و گرمی.
فردای حرم رفتن دوباره آبریزش بینی سراغم اومد.
این سرما خوردگی نمیخواد ول کن ما بشه.
خاله دختر داییم میگفت قدیمیا میگفتن بچه باید ۱۱ بار در سال سرما بخوره.
+هوا اینجا سرماش مدل سرمای روزای برفیه....چرا من فکر میکنم هنوز پاییزیم؟
برچسبها: تربچه# خواب# بیماری
سلام.
قرار بود آبجی بزرگه یک گوشی داغون داشتن بیاره برام، یادش رفت.😒
برادر هم گفت جی وان رو میدم یه مدت دستت باشه یه وقت کارت داریم خودت برداری . رو حرفش حساب نمیکنم چون یه سر داره و هزار سودا و یادش میره.منم آدم رو انداختن نیستم😒
تازه داشتم به بی گوشی ای عادت میکردم که باز هواییم کردن😒😔
سلام.
امروز تا ساعت ۳ و نیم من و تربچه و بچه مردم توی خونه بودیم.
ساعت ۳ و نیم مامانم و زهرا زنگ زدن گفتن بیا اینور و تربچه رو بیار...خالم اومده خونه مامانم میخواست علی رو ببینه.
بچه مردم گوشی رو گرفت و گفت هرکی میخواد ببینتش بیاد خونه خودمون...مامانمم اومد تربچه رو ساندویچ کرد و برد.
مامانم میگه از صبح آقاجان دیوونمون کرده که وخه برو علی رو بیار.
چقدر اینجا تاریکه(خونمون)
برچسبها: تربچه# خانواده
سلام.
وارد خونه زندایی شدم، تربچه هم بغلم بود. همه گفتن چقدر شبیه بچگیای خودته.
گفتم مگه من اینقده خوشگل بودم؟من که خیلی زشت و سیاه بودم. یهو زنداییم باذوق گفت نه خیلی ناز بودی.
خوب رو حرف زنداییم نمیتونم حرف بزنم.حالا که دقت میکنم از تربچه نازتر بودم😂
پسر زشت گریه او.
سلام.
دیشب یا امروز تولد جاری هم بود....و من تبریک نگفتم...چون گوشی دستم نبود🙃
عکس توی گروهشون فرستاده بودن، آبجی بچه مردم که شهرستانه گله کرده بود چرا زنگ نزدن بهش تماس تصویری، بعد از بچه مردم و تربچه یاد کرده بود گفته بود چرا نیستن؟
منم عکس فرستادم از تربچه گفتم تربچه دعوت نبود رفتیم خونه زنداییم
به نظرتون خیلی کرم دارم؟مرض دارم؟
سلام.
امشب مامان بچه مردم زنگ زد خونه مامانم، گفت چرا انار نیومد خونه آقاجون دیشب؟
مامانم گفت عه مگه یلدا گرفتین؟ مگه اونجا دور هم جمع بودین؟
گویا به بچه مردم گفتن و بچه مردم گفته دعوتیم....به منم هیچی نگفته.
مامانم گفت به انار نگفته وگرنه حتتتتتما میرفت اونجا.
حالا همون لحظه من داشتم به ته تغاری میگفتم میرم به بچه مردم میگم آفرین که چیزی نگفتی، سالهای بعدم چیزی بهم نگو😁🙄🤦🏽♀️
خوب اینطوری نمیگم به بچه مردم، ولی خوشحالم که چیزی نگفت...فکر کن اون دوتا آبجی نیومدن مامانم ناراحت شده بود، منم می رفتم دیگه فکر نکنم اگه میرفت...بعدشم اونجا اصلا خوش نمیگذره بهم.
