نوشته های وبلاگ
🫤 دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۲ 17:38 توسط انار  | 

سلام.

دیروز فهمیدم جمع کردنام و جون کندنام به درد عمم میخوره.

شاید به درد عمم هم نخوره، به درد خودم و بچه مردم میخوره.

دیروز دختر دایی ۱۸ سالم یه سر اومد خونمون، گفت چه خونه تمیزی.

گفتم امروز وقت نکردم خیلی جمع کنم.

گفت دارم تیکه میندازم 🫤

+شب قبلش در راهرو رو که با دستای علی کثیف شده بود تمیز کرده بودم، درای کابینتم تمیز کرده بودم، همه کارا انجام شده بود، به جز اسباب بازیای علی که تو سالن و اتاق پخش و پلا بود.

اصلا خورد توی ذوقم.

باز شب بچه مردم گفت دستت درد نکنه که انقدر زحمت میکشی. یکم خوب شدم.


آخرین نوشته ها
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۵سرسره عمه 
دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۵گربه 
دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۵فامیل مادری و پدری 
دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۵بی حسی 
دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۵جامانده 
شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۵لوبیا سبز و عشق 
شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۵بی برقی 
پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۵کاروان 
چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۵مامان یا ماشین؟!  
چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۵قربون صدقه