سلام.
جاتون خالی امشب رفتیم حرم.
یکم نشستیم صحن غدیر، علی گفت دیش دارم. بچه مردم بردش.
بعد زنگ زد گفت توهم بیا جلو صحنی که اونشب مامانت اینا بودن. گفتم انقلاب؟! گفت آره.
گفتم از کدوم طرف بیام، گفت رو به روت رو بگیر و بیا.
روبه روم بست شیخ طوسی بود.
رفتم رفتم رفتم، دیدم واستاده جلو صحن جمهوری.
چون اونجا هم آبخوری داره، با انقلاب اشتباه گرفته بود.
از صحن جمهوری رفتیم داخل انقلاب، بعد ازونجا رفتیم آزادی.
اونجا بچه مردم داشت میگفت من ازین قسمت میرم و تو از فلان قسمت برو که معصومه گفت دیش دارم.
گفت پس من میرم، تو دختر رو ببر دستشویی. گفتم کجاست؟! گفت بیرون از اینجاست و خیلی باید بری.
منم دست معصومه رو گرفتم و از صحن جمهوری و انقلاب گذشتم و دستشویی پیدا نکردم، بازم رفتم تا بوستان رضوان، اونجا بردمش دستشویی و باز کل راه رو برگشتم صحن آزادی.
اونجا که رسیدم دنبال یه جا بودم بشینیم منتظر بچه مردم. باز معصومه گفت دیش دارم.
از صحن جمهوری اومدم بیرون دیدم عه! دستشویی همینجا بوده که، ما اونهمه راه رفتیم.
معصومه دستشویی بود که بچه مردم زنگ زد. پیاماش رو خوندم که نوشته بود بیا جای موتور.
هیچی دیگه، دیدم بلد نیستم، بهتره از یه خادم بپرسم. به خادم سمت راست رو نشون دادم گفتم صحن غدیر اینطرفه؟! گفت نه، ازینجا برو صحن انقلاب، از صحن انقلاب برو بیرون یه فضا مثل اینجاست اونطرفش صحن غدیره.
رفتم صحن انقلاب، اما نمیدونستم حالا از کدوم در برم بیرون، از اولین در رفتم بیرون و نمیدونم کجا رسیدم.فقط میدونستم قبلا همین امشب یه بار دیگه اومدم این مسیر رو.
ادامه دادم تا دوباره رسیدم بوستان رضوان.
معصومه گفت مامان دیگه نمیکشم و نشست رو قالیا. منم نشستم کنارش. پاهاش رو ماساژ دادم. تو همون راه بچه مردم پیام داده بود گفته بود برگشتیم حرم. زنگ زدم بهش گفتم بیا دخترت رو بغل کن ببر.
وقتی اومد گفت میخواستم زنگ بزنم به مامانت بگم از بس دخترت رو حرم نبردی، حرم رو نمیشناسه و گم میشه. گفتم حرم میومدیم، میشستیم صحن انقلاب، زیارت میکردیم و برمیگشتیم.
+شاید فکر کنید الان دیگه بلد شدم حرم رو. ولی نه. باز یادم میره.
برچسبها: حرم
