نوشته های وبلاگ
بهشت جمعه ششم شهریور ۱۴۰۵ 0:6 توسط انار  | 

سلام.

امروز دیر شده بود و نزدیک بود بچه مردم نبرتم بهشت رضا.

قبلش سر یه چیز خیلی مسخره یکم بحث کردیم و یکم صدام رو بلند کردم تا حرفم رو بفهمه(حالا شاید بعدا بنویسم که شدت مسخرگیش رو بفهمید) بعدم گفتم تو داری بهانه میاری که نبریم.

گفت پاشید حاضر شید.

رفتیم. فقط پیش بابام یاسین خوندم، بقیه جاها یه حمد و سوره. اذون اونجا بودیم و اومدیم خونه.

پیش بابا بزرگم که بودم با خودم گفتم یادش بخیر قبلا صبح زود با خاله ها و زنداییا قرار میذاشتیم و با اتوبوس میرفتیم بهشت رضا. همه اموات درجه یک و دو و هزار رو میرفتیم و بعد از ظهر بر میگشتیم خونه هامون.

الان به جز خونواده ما همشون ماشین دارن و خودشون میرن 🙂

من و بچه مردم هم که همیشه میریم سک سک میکنیم و برمیگردیم.

هعی... واقعا قدیم چه خوب بود.


آخرین نوشته ها
جمعه ششم شهریور ۱۴۰۵تعبیر 
جمعه ششم شهریور ۱۴۰۵فایکس 
جمعه ششم شهریور ۱۴۰۵بهشت 
پنجشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۵دلتنگ 
پنجشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۵یکی دیگه نوشت 
چهارشنبه چهارم شهریور ۱۴۰۵حبیبی 
چهارشنبه چهارم شهریور ۱۴۰۵ذره بین 
چهارشنبه چهارم شهریور ۱۴۰۵انتخاب 
سه شنبه سوم شهریور ۱۴۰۵بامیه 
سه شنبه سوم شهریور ۱۴۰۵اجازه صادر شد