نوشته های وبلاگ
🥺🥺 شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴ 10:40 توسط انار  | 

خدا نگهدار همتون باشه. 🥺


هه آزادی؟ شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴ 10:36 توسط انار  | 

بادصا رو هک کردن.

پیام میاد برای آزادی برادران و خواهران ایرانیمان.

واقعا الآن کسی هست که خوشحال باشه از جنگ؟


... شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴ 10:16 توسط انار  | 

کاش میشد با قطعیت به آمریکا و اسرائیل گفت با این غلطی که کردین گور خودتون رو با دست خودتون کندین.

+هعی...

+اینم از مذاکرات.

+مرگ و لعنت بر اسرائیل و آمریکا.

و خاک تو سر هر کی به ترامپ میگفت تورو خدا بیا ایران رو بزن.


ویرووس شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴ 9:23 توسط انار  | 

سلام.

اینجا هم گفتم آبجی بزرگه و محمد امین یه هفته بوده که شدیدا سرما خورده بودن؟

فکر کنم از چهارشنبه اومدن خونه مامانم و دیشب رفتن.

الان یسنا و نرگس و یاسی و معصومه هم سرما خوردن. ☹️

یکی ازشون پرسید علائمتون چی بود؟ گفت علائم کرونا.

میخواستم بگم خوب خواهر من! وقتی هنوز سرفه دارید، واجب نیست جایی برید.

ولی خوب آبجی بزرگه ازوناست که سریع ناراحت میشه و تا آخر عمر یادش میمونه.

بعدم توی مهمونی دیدم بقیه بچه ها هم سرفه میکنن، با خودم گفتم اگه از محمد امین نمیگرفت، از یکی از بچه ها میگرفت بلاخره.

+اینم بگم آبجی بزرگه از همون اول تا آخر ماسک داشت.

محمد امین هم توی مهمونی ماسک داشت.


در حال حاضر جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴ 18:51 توسط انار  | 

سلام.

افطارم رو کردم و نشستم یه کنار، بقیه دارن جمع میکنن و میشورن و...

چرا کمک نمیکنم؟ براکه میدونم خونه خودمون کلی ظرف کثیف وجود داره و کلی بهم ریخته.

الان دارم نفس میگیرم.

+خستم خیلی.


امروز تا الان جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴ 14:40 توسط انار  | 

سلام.

تقریبا همه کارایی که میخواستم رو انجام دادم.

معصومه رو بردم دششویی، اومدم، بچه مردم گفت برنج آوردن شله زرد درست کنی.

الان مشغول اونم.

خوب میذاشتین میومدم همونجا درست میکردم. اینجا کی قابلمه رو بشوره؟ 😭😂

خداکنه خوب در بیاد 🫣

+عجیبه امروز گشنم نشد خیلی.

++نمازم رو بخونم زنگ بزنم نرگس بیاد.

+++کاش فشار آب کم نبود ☹️

++++بچه مردم حیاط رو جارو زد. میخواست خونه رو هم جارو کنه، نذاشتم.


خدمتکار جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴ 4:48 توسط انار  | 

سلام.

دیروز قبل افطار بچه مردم میگفت بیا بشین، انقدر کار نکن.

گفتم هر یه دقیقه استراحت، مساویه با کلی کار بی سر انجام فردا.

گفت فرشا و پرده ها که تمیزه. اتاقم جمع کردی. فقط یه آشپزخونه میمونه که فردا انجام میدی.

گفتم جارو خونه و حیاط و فلان و... گفت خودم کمکت میکنم.

بعد از افطار میخواستم یکم بخوابم، بچه مردم داشت فیلم خدمتکار رو میدید، منم باهاش دیدم، نه خوابیدم و نه کاری کردم 🙂

فقط پاشدم گاز رو تمیز کردم که امروز خیلی خسته نشم.

ببینم فردا بچه مردم سر حرفش میمونه. البته فقط حیاط رو هم جارو کنه من از خدامه.


برچسب‌ها: کارخونه

سبزی پنجشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۴ 14:21 توسط انار  | 

سلام.

میزان علاقه و عشقم به سبزی پاک کردن خیلی زیاده.

به قدری که امروز بچه مردم سبزی خوردن خرید، گفت پرده ها رو نصب میکنی یا سبزی پاک میکنی؟

گفتم معلومه، پرده ها رو نصب میکنم.

+البته اگه بخواد اون پرده نصب کنه من باید پای کارش باشم و هرچی خواست براش مهیا کنم. همون بهتر خودم نصب کردم.


برچسب‌ها: خودم

بترس پنجشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۴ 9:29 توسط انار  | 

سلام.

خیلی برام عجیبه که معصومه دو ساله انقدر فیلم باشه.

یه روز بچه مردم توی سالن داشت نماز میخوند و منم توی اتاق بودم.

معصومه و علی از حیاط اومدن داخل خونه،بعد معصومه داشت به علی میگفت بابا تو رو میذاره روی پشت بوم، تو بترس.

نمیدونم علی چی گفت که معصومه گفت اینطوری بترس و جیغ زد.

بعد این حرف بچه مردم یهو یه صدای خندش اومد. و بعد سریع اومد توی اتاق و باز برا هم تعریف کردیم و خندیدیم.

تو نوشته جالب نیست. ولی تو واقعیت انقدر جالب و خنده دار بود که بچه مردم نمازش باطل شد.

+دیشبم معصومه دششویی بود، نرگس اومده بود علی رو برده بود. منم اصلا صداش رو در نیاوردم که معصومه نگه پاشو بریم.

بعد یه مدت عروسکش رو برداشت و گفت مامان بلیم علی رو پادا کنیم. دَدَ هم داداش رو پیدا کنه.

دستم رو گرفت، با خودم گفتم الان لابد میبره همه جا رو بگردیم. یک راست برد توی راهرو. گفت مامان چادل بپوش بلیم خونه مامان بزرگ علی رو پیدا کنیم 🙄


برچسب‌ها: پیازچه# حرف زدناش# تربچه# دل

مرد آبنباتی چهارشنبه ششم اسفند ۱۴۰۴ 23:23 توسط انار  | 

سلام.

شبگه نمایش یه فیلم گذاشته، اسمش مرد آبنباتی هست.

بچه مردم گفت نگاه چقدر زنه قشنگه.

گفتم آره 😒

قهر کنم باهاش؟ 😒


برچسب‌ها: فیلم و سریال

خستم چهارشنبه ششم اسفند ۱۴۰۴ 18:48 توسط انار  | 

سلام.

فردا پنجشنبست و پس فردا جمعه؟ تورو خدا! 😭

یکم پشت چرخ نشستم، از کمردرد افتادم. البته سفره افطار انداختم و بعدش یه قسمت از فرش رو که معصومه خانوم آبیاری کرده بود رو تطهیر کردم. الان دیگه افتادم.

بچه مردم میگه امشب شیرینی درست میکنی یا خودم سرچ کنم توی نت درست کنم؟ گفتم تو نه. یکم استراحت کنم پامیشم.

چرا دستورش رو نمیدم؟ چون خیلی حرفه ای و خوب یاد میگیره.

اصلا از هر انگشتش یه هنر میباره برا بچه مردمه 😄


برچسب‌ها: دل# کارخونه

هفته دیگه چهارشنبه ششم اسفند ۱۴۰۴ 9:27 توسط انار  | 

سلام.

دیروز تصمیم گرفتیم هفته دیگه اول خونواده اون رو دعوت کنیم، بعد اقوام من.

میگه براچی اول خونواده من؟ میگم براکه برا خونواده خودت میخوای مرغ درست کنی، برا خونواده من پلوعدس 😒حد اقل با خودم بگم مرغ تموم شده بوده.

قبول کرد 😂

بعدش گفت میخوای لوبیا سبز بگیرم، برا فامیل تو لوبیا پلو بدیم؟ گفتم آره.

++کسی دستور لوبیاپلو خوب و خوشمزه برای ۱۵ نفر اگه داره برام بفرسته 😬😂

+++نمیدونم چرا وقتی میخوام برا مهمون درست کنم، گند میزنم. دیشب بچه مردم میگه پلو عدست خیلی خوب شده، همین جوری درست کن... گفتم من برا مهمون گند میزنم ☹️

میگه کمکت میکنم.


چهارشنبه ششم اسفند ۱۴۰۴ 7:56 توسط انار  | 

میگه چی شده تورو؟ چرا انقدر دمغی؟.. اگه من چیزی بهت گفتم یا کاری کردم، ببخشید.

میگم نه، تو چیزی نگفتی.


برچسب‌ها: دل
ادامه نوشته
دیروز چهارشنبه ششم اسفند ۱۴۰۴ 5:0 توسط انار  | 

سلام.

دیروز صبح پا شدم دیدم نون نداریم برا صبحانه بچه ها،یه کیک یه تخم مرغی که دستورش رو از لای سر رسید قدیمیم پیدا کرده بودم درست کردم.بعد پرده ها رو باز کردم بردم خونه مامانم هم کوتاهشون کنم، هم نوارش رو عوض کنم.

نشستم پای چرخ تازه تعمیر شدش، اصلا ندوخت. 😶👀

هیچی دیگه به مامانم گفتم خودت بدوز. خودشم یک راه دوخت و چرخ خراب شد.

خراب شدن چرخ دوباره افتاد گردن من 🫣

پا شدم براشون شله زرد درست کردم، نمیدونم چه مزه ای شد.

ساعتای نزدیک ۳ اومدم خونمون.

ها راستی نتم مشکل نداشت. پشتیبانی ایرانسل رو کچل کردم، آخرشم فهمیدم نت یه سیم کارتم تموم شده و تعویض سیم کارت نزدم و فکر میکردم زدم اما بالا نمیاد. 😶‍🌫️این حواسه؟

اومدم خونه، ظرفا رو شستم و برا افطار پلو عدس درست کردم.

بعد رفتم توی اتاق و یکم لباس تا کردم. دیدم نزدیک افطاره پاشدم سفره رو حاضر کردم.

بعد افطار دوباره رفتم توی اتاق و لباسا رو گذاشتم توی کشوها.

صد بار میخواستم بیام اینجا بنویسم امروز هیچ غلطی نکردم. 😬

ساعت ۱۱ شب به بعد شارژ گوشیم که ته کشید، رفتم توی اتاق و تا دوازده و ربع، تقریبا اتاق رو جمع کردم.

+آیا تونستم بدون گوشی تحمل کنم؟ خیر.

میومدم سر میزدم، اما نه زیاد. البته بعد افطار یکسره دستم بود و توی وبلاگاتون میچرخیدم.

++امروز فکر کنم باید دو ماشین لباس بشورم. امیدوارم وقتی خشک شد تنبلی نکنم و جمعشون کنم مثل آدم.


برچسب‌ها: دل# کارخونه# عشق
ادامه نوشته
میتونم؟ دوشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۴ 20:13 توسط انار  | 

سلام.

نمیدونم میتونم طاقت بیارم یا نه. اما فکر کنم فردا نباید باشم.

انقدر وابسته و معتاد مجازی شدم که مطمئنم سختمه.

شایدم همون صبح که بیدار شدم یه کوچولو بیام.

وبلاگ عزیزم!!! هیچی. امیدوارم فقط یه روز باشه.

🙁

قدیم سه روزم پیش میومد ترکت کنم. الان نمیدونم چرا انقدر برام سخته.

همش تقصیر خودمه، کارا تلنبار شده.

++مداحی مهدی رسولی داره پخش میشه و الکی الکی 🤷‍♀️ دلم گرفته.


برچسب‌ها: دل

خوا....ب دوشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۴ 8:32 توسط انار  | 

سلام.

فکر کنم نصف پستهای وبلاگم در مورد خواب هست 😂

دیشب بچه ها هشت و نیم خوابشون برد.

منم نمازم رو خوندم و زیارت عاشورام هم خوندم و فکر کنم سرم تو گوشی بود، یه خوابم میاد نوشتم و بدون هیچ تشکی چپه شدم. حتی دلم میخواست آب بخورم، بی خیالش شدم. از افطار تا سحر فقط دو لیوان و نیم مایعات نوشیدم.

برا سحر علی بیدار شده بود و میگفت بخت خوابم رو بیار.

برا اون آوردم، برای خودم دم دمای صبح بعد از نماز آوردم.

الآن بدون خستگی بیدارم. علی هم کم کم داره بیدار میشه.

+خواب خیلی خوبه.


برچسب‌ها: خواب

امروز یکشنبه سوم اسفند ۱۴۰۴ 20:21 توسط انار  | 

سلام.

چقدر من هیچ کاری نکردم، اما خستم. مثل همیشه.😬

یه روز عروس اومد خونه مامانم، گفت میخوام چرخم رو بفروشم. قیمت پرسیدم، گفتم با بچه مردم مشورت کنم شاید خریدم.

مشورت کردم و به توافق رسیدیم پولی که برا گوشی کنار گذاشتیم رو چرخ عروس رو بخریم. به عروس پیام دادم، گفت داداشت مخالفت کرد. منم گفتم باشه.

رفت و رفت و رفت، دیشب قبل خواب بچه مردم یهو گفت چرخ عروس رو نمیخری؟ گفتم نمیفروشه.

گفت نمیخوای چرخ بخری؟ گفتم نمیدونم، یهو رفتم دیوار یدونه پیدا کردم، فرستادم برا بچه مردم، بررسی کرد گفت فردا میرم ببینمش.

ظهر که اومد، یهو یادم اومد قرار بوده بره چرخ ببینه. بعدشم دیدم خریدش.

خیلی خوشحال شدم. میگه خوشحالی نداره، پول خودته دیگه.

بعد از ظهر داشتم ظرف میشستم، علی از خونه مامانم اومد، گفت امشب خونه دایی همسایه دعوتیم.

هیچی دیگه سوپرایز شدم.

یکم شیرینی کشمشی درست کردم و بردیم هم به عنوان شیرینی چرخ خیاطی، هم جبران اون یکیا که سفت مثل بیسکوئیت شده بود و گند زده بودم بشه.

+امشب بچه مردم میگفت یه شب خونوادم رو بگیم بیان، یه شب دایی صابخونه و دایی همسایه و مامانت و داداشت. گفتم خالم هم خیلی وقته میگه میخوایم بیایم، اونم بگیم با آقای فلانی؟ گفت آره.

فقط در حد تعیین مهمون برنامه ریختیم. هنوز نمیدونیم چی درست کنیم 😄

++زنداییم میگه راسته دوزی یاد بگیر... میگم من تازه میخواستم پرده خونم رو ببرم مامانم نوارش رو عوض کنه. 😁میگه خودت بدوز. میگم نه دیگه، تمیز در بیاد 😂


سر رسید یکشنبه سوم اسفند ۱۴۰۴ 8:48 توسط انار  | 

سلام.

دیروز داشتم یکی از سر رسیدای قدیمم رو ورق میزدم، بین برگه هاش ۴ تا پاستور(پاسور؟!) پیدا کردم. خندم گرفته بود، چرا آخه؟

یه برگه هم پیدا کردم که نوشته بودم خدایا! یادت باشه دلم رو شکستی!

اصــــــــــــــلا یادم نمیاد چرا؟

+یادش بخیر! قبلا چقدر با خدا حرف میزدم.


پارک شنبه دوم اسفند ۱۴۰۴ 19:19 توسط انار  | 

سلام.

بچه های من نیازی به پارک رفتن ندارن. چرا؟ براکه مامان دارن.

مامانشون هم الاکلنگه، هم تاب تابیه، هم سرسره. تازه بخوام توی خونه راه برم هم، میان از لباسم میگیرن و قطار میشم.


برچسب‌ها: تربچه و پیازچه

جمعه شنبه دوم اسفند ۱۴۰۴ 14:20 توسط انار  | 

سلام.

مهمونی برادر دیشب نبود. افتاد برا جمعه این هفته.

به مامانم گفتم پارسال مردا خونه خود داداشی بود.

مامانم گفت اذیت شدن مهمونا، امسال خونه شما میان.

هیچی دیگه، افطاری برا سلامتی امام زمانه، اگر بگم نه که بی لیاقتی کردم.

فقط کاش یکیشون میومد باهم خونه ها رو جمع میکردیم 😁😂

اصلا جمع کردنم نمیاد 🫣😐

+دیروز رفتیم جمعه بازار، یه باد شدیدی میومد، هنوز فکر میکنم توی چشمام پر از خاکه.


حسرت گذشته شنبه دوم اسفند ۱۴۰۴ 8:35 توسط انار  | 

امشب

سلام.

امشب براي افطار دلمون هواي هواي حياط رو کرد و مامانم رفت حياط ۴.۵متري مون رو فرش کردتا افطار توي حياط و هواي آزاد بخوريم.

جاتون خالي،چاي هل بود و سبزي و خرما و توت سفيد و پنير و سوپ.

گهگاهي هم دوربين آسمون با فلش ازمون عکس ميگرفت. بعد از اذون هم بارون مهمونمون شد.

خيلي حال داد جاتون خالي بود .

۱۲خرداد۱۳۹۷

+😭 دلم خواست😭

تو همون زمان کیفش رو بردم. نمیدونم الان باید گفت دارم حسرت اون روزا رو میخورم، یا دلتنگشون شدم.


برچسب‌ها: انار قبلی# آسمون

زمستون شنبه دوم اسفند ۱۴۰۴ 1:6 توسط انار  | 

سلام.

هوا مشهد دوباره خیلی سرد شده.

همه لامپا خاموشن و من دلم نمیخواد برم تو تاریکی لباس گرم بپوشم.

تا ساعت ۳ هوا بهاری و خردادی بود. من بوی بهار رو حس میکردم.

+شام نخوردم، میخوام بخوابم، امیدوارم سحری بیدار بشم.

++فکر کنم از فردا دیگه بی اعصاب بشم، براکه آب بدنم کم شده.


برچسب‌ها: آسمون# دل

یه قل دو قل جمعه یکم اسفند ۱۴۰۴ 16:57 توسط انار  | 

سلام.

یکی از خوبیای همسن بودن با همسر اینه که هرچی تعریف کنی یا تعریف کنه رو میفهمید.

امروز سنگ آورده بود و یک قل دو قل بازیمون رو تعریف میکردیم.

دوتامونم میگفتیم که خوب بلد نبودیم 😄

ما دستامون کوچولو بود و سنگا توی دستمون نمیموند. بعدشم که ور افتاد و به خاطره ها پیوست.

ولی یادمونه دخترای خونواده و فامیل چقدر حرفه ای بازی میکردن.

+سحری رو که تنها میل کردم. پاشم چای بذارم افطار رو هم تنها میل کنم. 🤪

(بچه مردم رفت مراقب مامانبزرگش باشه، پیام دادم زهرا اونجا برم، گفت نیست. ☹️بازم باید تهنا باشم)


برچسب‌ها: نوستالژی

صدای خنده هاش جمعه یکم اسفند ۱۴۰۴ 10:10 توسط انار  | 

سلام.

دیشب بچه مردم و بچه ها داشتن قایم موشک بازی میکردن باهم دیگه، علی خیلی میخندید.

دلم میخواست صدای خنده هاش رو ضبط کنم و وقتی بزرگ شد براش بذارم.

ولی داشتم نماز میخوندم.


برچسب‌ها: تربچه# دل

قدیم جمعه یکم اسفند ۱۴۰۴ 5:9 توسط انار  | 

سلام.

شاید اگه به کسی بگم سحر تنها سحری میخورم، فکر کنن بچه مردم روزه نمیگیره.

ولی خوب روزه میگیره. شب قبل خواب میره سر یخچال، خودش رو سیر میکنه و میخوابه.

منم همراهیش میکنم، ولی میدونم سحری هم اگه نخورم، گشنم میشه.(البته دیروز زیاد گشنم نشد)

+حوصله براخودم تنهایی سحری درست کردن نداشتم و ندارم. آخر شب یه اشترودل خوردم، الانم نون پنیر سبزی خوردم. امروز باید سکوت کنم، وگرنه همه خفه میشن.

++قدیم یه همسایه داشتیم، سحرا پا میشدن در خونه ها رو میزدن، مردم رو بیدار میکردن. یه سالی بعضی همسایه ها اعتراض کردن و دیگه اون همسایه در خونه کسی رو نزد.

وقتایی که خواب میمونم یاد اونا میفتم.

+++اینجا یه ربع پیش اذون گفت. پاشم برم نماز.


آخرین نوشته ها
شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴🥺🥺 
شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴هه آزادی؟  
شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴...  
شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴ویرووس 
جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴در حال حاضر 
جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴امروز تا الان 
جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴خدمتکار 
پنجشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۴سبزی 
پنجشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۴بترس 
چهارشنبه ششم اسفند ۱۴۰۴مرد آبنباتی