نوشته های وبلاگ
پرورده چهارشنبه دهم تیر ۱۴۰۵ 10:51 توسط انار  | 

سلام.

دیشب برای اولین بار زیتون پرورده رو امتحان کردم.

و خوشم نیومد.

شیرین بود.


از سر نو... سه شنبه نهم تیر ۱۴۰۵ 19:23 توسط انار  | 

سلام.

۶ روز بچه مردم رفته بود سر کار. ۴ روزش خونه ها جمع بود، آشپزخونه مرتب بود.

از امروز باز بیکار بود... خونه ترکیده.

اون بهم نمیریزه. فقط وقتی خونست من جمع کردن خونم قفل میشه.

خدا کنه بازم بره سر کار تا خونه ها جمع باشه و ذهنا آروم.


برچسب‌ها: کارخونه

حالا تب منه سه شنبه نهم تیر ۱۴۰۵ 0:54 توسط انار  | 

سلام.

دو شب بچه مردم بچه ها رو کنترل کرد، من بخوابم.

امشب که اون خسته و کوفتست، نوبت منه.

خوابم برده بود، معصومه که بعد از ظهر خوابیده بود، بیدار بود هنوز. صدام زد و بیدارم کرد.

بردمش دستشویی، گفت تاب بازی کنیم.

یکم تابش دادم و یکم خودم نشستم و باهم تاب خوردیم.

اومدیم خونه، گفت گشنمه. یکم پلو عدس براش کشیدم و لامپ اتاق رو روشن کردم و بعد از تموم شدنش آوردم بخوابونمش.

لامپ اتاق هنوز روشنه. منتظرم خانوم بخوابه و منم بخوابم.

+نمیدونم چرا گلوم درد میکنه یکم. 🙄

++یه زمانی معصومه به نوبت میگفت تب. الان میگه لوتب.


برچسب‌ها: خواب# پیازچه# حرف زدناش

افسردگی دوشنبه هشتم تیر ۱۴۰۵ 17:27 توسط انار  | 

سلام.

به نظرم درونگراها افسرده بشن، کسی نمیفهمه.

اون روزی حالم گرفته بود. بچه ها خونه نبودن.

تازه پاشده بودم کارای خونه رو بکنم که نرگس در زد و بچه ها رو آورد و گفت نگاه نگاه همین ظرفاش رو نشسته هنوز.

پریروز حرفش پیش اومد گفتم الان که خونم تمیزه پاشو بیا!

مامانم گفت تو که بچه هات میان اینجا، چی کار میکردی از صبح؟

گفتم حالم خوب نبود.

میخواستم بگم افسرده بودم.

من از افسردگی بمیرم هم کسی نمیفهمه. براکه زیادی درونگرام.

+فردا قراره برن خونه خاله، امروز رفتن خونه مامان علی، دیروز رفتن خونه زنعمو. تعارف زدن، قبول نکردم برم.

بعد از بچه، همون یه ذره اجتماعی بودنم هم تموم شده.

++یکی از همسایه ها کفتر بازی میکنه، صداش انقدر واضحه، فکر میکنی بالا پشت بوم ماست. ولی دیده نمیشه.

+++باز توی حیاطمون بچه گربه اومده و مامانش میخواد ولش کنه 😭

حیاط ما برا مستقل کردن اصلا جای خوبی نیست.


برچسب‌ها: درهم و برهم

شیبید دوشنبه هشتم تیر ۱۴۰۵ 12:17 توسط انار  | 

سلام.

یکم تنوع دادم به خودم و دو لاخ شیبیدم رو دوتایی بافتم.

عه نمیشه که!

۶ لاخ شیبیدم رو دو تایی بافتم.

بعد از لحاظ کم پشتی خودم رو نگاه میکنم، یاد عمم میفتم.

البته عمم نزدیک ۷۰ سالشه، شایدم بیشتر.

بعد من با ۳۰ سال سن... 😄

+چقدر بچه مردم بدش میاد ازین مدل. بیاد ببینتم یکم ناراحت بشه.


برچسب‌ها: خودم

دعوا دوشنبه هشتم تیر ۱۴۰۵ 4:8 توسط انار  | 

این وقت صبح، دعوا؟!

خونه یه همسایه صدای دعوا میاد. صدای عربده و بدو بدو یه مرد و جیغ و داد زن و بچه.

خدایا تو خونه همه آرامش برقرار کن.

صدای مرده من رو داره میترسونه، میگه واستا... واستا... زن و بچه های اون خونه لابد قلبشون توی دهنشونه.

کوفت واستا...

+از صدای خانومه فهمیدم کدوم همسایست.


دراهم و براهم دوشنبه هشتم تیر ۱۴۰۵ 0:8 توسط انار  | 

سلام.

بیرون یه باد خوبی میاد، ولی بازم کولر ما روشنه.

+خوب شدم.

++معصومه خانوم تازگیا هر درخواستی ازش داشته باشی میگه نوموخوام!... بعد میمونی بخندی به مدل نموخوام گفتنش یا ناراحت بشی از دستش.

+++یه عدد پشه تو خونمونه، ولی دیده نمیشه.

++++از فردا دختر خوبی بشم، باز شام درست کنم(دو شبه چیزی نمیپزم) دلم پلو عدس میخواد.


برچسب‌ها: پیازچه# حرف زدناش# آسمون# درهم و برهم

درد یکشنبه هفتم تیر ۱۴۰۵ 14:4 توسط انار  | 

سلام.

متاسفانه استقامتم در برابر درد خیلی کمه.

آبریزش بینی، من رو میندازه. سردرد من رو میندازه، گلو درد من رو میندازه،کمر درد من رو میندازه، گوش درد من رو میندازه.

دیشب دلدرد شدم و مثل چی به خودم میپیچیدم و دلدرد هم من رو انداخت.

به من باشه با یه خراش ساده دست و پا هم میفتم.

ساعت نزدیک دوازده بود، تشکا رو انداختم و به سه عضو دیگه خانواده گفتم شب بخیر، با من کاری نداشته باشید.

معصومه و علی تا نزدیکم میشدن بچه مردم میگفت بیاین اینور مامان خوابه.

خوابیدم و چهار و نیم، پنج بیدار شدم. بهتر بودم ولی سرم به شدت درد میکرد. گوشی رو پیدا کردم زدم به شارژ و من سرمایی پنجره رو باز کردم و یه پتو کوچولو روم انداختم و روی فرش، جلو پنجره خوابم برد.

اگه اون یه ذره بیدار شدن نگاه به اطراف رو حساب نکنیم، تا ۹ خوابیدم.

الانم سیبزمینی داره با نمک و نعنا آبپز میشه.

عجیبه دیشب تو اوج دلپیچه گرسنم بود. میوه خوردم که اونا هم خوب نبودن.

+دوباره دارم به تنظیمات کارخونه(دیر بیدار شدن) برمیگردم و خوشحالم.


برچسب‌ها: درد

مسموم یکشنبه هفتم تیر ۱۴۰۵ 9:50 توسط انار  | 

سلام.

همه بعد از مسمومیت میترسن غذا بخورن، یا فقط من اینطوری هستم؟


برچسب‌ها: بیماری

بی تعارف شنبه ششم تیر ۱۴۰۵ 20:10 توسط انار  | 

سلام.

دیشب یهویی بچه مردم گفت سیاهی زیر چشمام خیلی ترسناکم کرده؟

گفتم آره.

از جوابم شوکه شد، گفت واقعا؟

گفتم آره، یکم. قبلا هم بهت گفتم، مخصوصا ریشات خیلی بلند بشه ترسناک میشی. حالا کی بهت چیزی گفته؟

گفت اونی که بردمش سرکار.

بعد رفتم جلوش گفتم تو خیلی خوشگلی اگه این قسمت از زیر چشمت تیره نباشه خیلی بهتر میشی. یه کانال پیدا کردم آرایشی بهداشتی طبیعی داره، کرم زیر چشم هم داره، میخوای برات سفارش بدم، برا خودمم رژ سفارش بدم.

گفت باشه.

دیگه نگفتم برا چین و چروکه، نه تیرگی. 🙄

+همه خانوما مثل منن؟ یا به قول بچه مردم، من خیلی اخلاقم مردونست؟!

بعدش عذاب وجدان گرفتم که بی تعارف جواب دادم.


شهرک عربها شنبه ششم تیر ۱۴۰۵ 12:0 توسط انار  | 

سلام.

از وقتی تو عقد بودیم در مورد شهرک عربها میگفت.

این که فلافلاش خیلی خوبه و مثل فلافلای عراق هست و...

یعنی شاید توی این ۷ سال، ۷ بار گفته باشه.

دیشب یکم به خاطر یه کلمه اشتباهی که گفته بود ازش ناراحت بودم.

داشتم شام درست میکردم که گفت برم کباب بگیرم؟ گفتم نه.

گفت بریم شهرک عربا. چیزی نگفتم.

برنج رو دم گذاشتم و رفتیم حاضر شدیم.

بیست دقیقه بعدش زیر قابلمه رو خاموش کردیم و رفتیم شهرک عربا.

وارد شدیم چند تا موکب بود. خیلی تعجبناک بچه مردم واستاد سر صف. دیدم واستاده، منم واستادم. عدسی گرفتیم و نشستیم روی چمنا و عدسی خوردیم.

رفتیم جلوتر باز واستاد سر یه صف دیگه.

منم واستادم و ساندویچ خوراک گرفتیم.

اونم تموم کردیم و سیر شدیم. رفتیم بازار فلافل رو از دور یه دوری زدیم و برگشتیم خونه.

آره خلاصه، شهرک عربا رو دیدم و الان میتونم با خیال راحت بمیرم 😂

وقتی برگشتیم یکم از اینکه فلافلاش فرق چندانی با بقیه فلافلا نداره سخنرانی کرد 😂

+دلیل نق نزدم برا فلافل نگرفتن این بود که سر شب تو کانالم نوشته بودم دلم غذای نذری میخواد. و خوب توی شهرک عربا نصیبم شد.


آشتی آشتی آشتی، فردا بریم تو کشتی جمعه پنجم تیر ۱۴۰۵ 16:22 توسط انار  | 

سلام.

اومده بغلم، بهش میگم من ازت ناراحتم، تو منو زدی، نیشگون گرفتی!

نازم میکنه.

میگم ناز کردی آشتی بشم.

به نشونه تایید سر تکون میده.

انگشت کوچیکم رو میبرم طرفش، انگشت کوچیکش رو قلاب میکنه به انگشتم.

میگم آشتی آشتی آشتی، فردا بریم تو کشتی.

میگه نه مگ مگ آملیکا!

میخندم میگم باشه فردا بریم مرگ بر آمریکا 😅

باز انگشتش رو میاره، میگه حالا حَلَم.

منم میگم آشتی آشتی آشتی فردا بریم حرم😁


برچسب‌ها: پیازچه# حرف زدناش

ای بابا جمعه پنجم تیر ۱۴۰۵ 13:9 توسط انار  | 

سلام.

دیشب نمیدونم خوابیدم یا خوابم نبرد.

همش معصومه پا میشد و بهونه میگرفت.

منم هر بار پا میشدم گیج خواب نبودم، انگار که خوابم نبرده اصلا.

نتیجه دیشب اینه که الان گیجم.

البته من همیشه خواب آلودم.

+کلی کار دارم. ولی نمیخوام پاشم.


ترک جمعه پنجم تیر ۱۴۰۵ 10:21 توسط انار  | 

انار!

به هدفت فکر کن و کم نیار!

تازه ۷ روز گذشته... انگار یه ماه داره میشه.

سخته برات... اما آخر سختی اگه خدا بخواد شیرینیه.

به قول چتی، امروز رو هم دووم بیار!

ادامه نوشته
بانوی صبر پنجشنبه چهارم تیر ۱۴۰۵ 20:32 توسط انار  | 

همه اون روضه هایی که این ده روز خونده شد، حتی بیشتر از اونا رو دید.

امان از دل زینب!


برچسب‌ها: محرم

جذبم میشه؟... پنجشنبه چهارم تیر ۱۴۰۵ 20:21 توسط انار  | 

سلام.

اینروزا با خودم فکر میکنم اگه قسمت شد و مسافر اربعین شدم، مثل پیرزنا تیپ بزنم.

البته نه پیرزنای این دوران، مثل پیرزنای قدیم.

یعنی اصلا تیپ نمیزنم، داغون میرم.

+ببینم قانون جذب ایندفعه برام کار میکنه یا نه.


برچسب‌ها: محرم

شب عاشورا پنجشنبه چهارم تیر ۱۴۰۵ 0:21 توسط انار  | 

سلام.

امشب شب عاشوراست...

شبی که امام حسین خارها رو از صحرای کربلا جمع میکرد😥

یا امام حسین! 🥺


برچسب‌ها: محرم

جی پی تی چهارشنبه سوم تیر ۱۴۰۵ 12:47 توسط انار  | 

سلام.

منم بلاخره دوباره نصبش کردم.

حس میکنم اینروزا بهش احتیاج دارم.


تَرک چهارشنبه سوم تیر ۱۴۰۵ 9:15 توسط انار  | 

سلام.

یا قمر بنی هاشم!

کمک کن منم مثل شما محکم و استوار باشم توی تصمیمم.

هدف من اومدن به حرم شماست. و حرم برادرتون.

و پدرتون.

و جدم.

و پدر امام زمان.

هدف کوچیکی ندارم.

کمکم کن.

منم یه دخترم. مراقبم باش.

ادامه نوشته
التماس دعا سه شنبه دوم تیر ۱۴۰۵ 23:29 توسط انار  | 

سلام.

شب تاسوعاست.

نمیخواستم حسینیه معلی رو از دست بدم، بیرون رفتن امشب رو از دست دادم.

رفت تا شب تاسوعای دیگه.

هرکی رفت برا حضرت عباس عزاداری کرد، من رو هم یاد کنه.

بگین انار دوستتون داره و شرمندتونه🖤

اونطور که باید، امشب اشک نریختم.


کمک به مردم ایران سه شنبه دوم تیر ۱۴۰۵ 19:46 توسط انار  | 

سلام.

ترامپ گفته پولای بلوک شده رو نقدی بر نمیگردونیم ایران.

قطر باید بده به ما، ما عوضش غلات و تجهیزات پزشکی میدیم به ایران تا مردمش از گشنگی نمیرن.

در واقع کمک میخواد بکنه با این کارش به مردم ایران.

یه درصدم فکر نکنید میخواد غلاتش به فروش بره و پول بره تو جیب خودشونا! نه.... فقط میخواد به مردم ایران کمک کنه و نجاتشون بده از گشنگی. 😏

یه جا نوشته بود مسئولین دلسوز هم گفتن اگه ارزون بود چرا که نه! 😂

رفتن مذاکره کنن به نفع مردم ایران یا آمریکا؟! الله اعلم.

البته خوبه دیگه، هم مردم ایران از گشنگی نمیمیرن، هم به مردم و کشاورزای آمریکایی کمک میشه.

واقعا مسئولین دلسوزی داریم.

خیلی انسانیت درونشون زیاده.

خدا هر طور صلاح میدونه حفظشون کنه.


برچسب‌ها: سیاسی

مثلا سه شنبه دوم تیر ۱۴۰۵ 16:12 توسط انار  | 

سلام.

مثلا فقط به این فکر کنم، امسال اربعین رفتم کربلا چه وسایلی با خودم ببرم، چی بپوشم، چه ادعیه ای بخونم و چه اذکاری بگم. ☹️

اما فقط با خودم میگم

یعنی میشه ۹۷و نیم درصد دیگشم اوکی بشه و برم؟


برچسب‌ها: محرم

هشتگ سه شنبه دوم تیر ۱۴۰۵ 10:1 توسط انار  | 

سلام.

از ساعت ۹ توی کانالم دنبال یه عکس بودم. رفتم تاریخ محرم پارسال.

همونطور که میگشتم عکسا رو هشتگ گذاری کردم.

محرم و صفرش تموم شد، عکسه پیدا نشد.

خسته شدم.

+پارسال هر روز برق قطع میشد یا یه روز در میون؟ یا دو بار در هفته؟

انسان فراموشکار.


هرشب میخونم با سوز و نوا، کربلا میخوام ابالفضل... سه شنبه دوم تیر ۱۴۰۵ 0:17 توسط انار  | 

سلام.

بلاخره هشتمین شب با وجود خستگی زیادش، بردمون روضه.

گفتم بریم تجمعات چهار راه برق و گفت باشه. یکم از سخنرانیش و روضه رو بودیم و برگشتیم.

روحم یه ذره به حال اومد، اما دلم هنوز گرفته و تنگه.

چطور حال دلم خوب میشه؟ با کربلا رفتن.

کربلا که میگم منظور همه شهرای زیارتی عراق هست.

هر سال وقتی میدیدم همه دارن اربعین میرن اونوقت منم دلم میخواست. اما امسال از همین اول خیلی دلم کربلا میخواد. البته از پارسال اربعین میخوام تا الان.


برچسب‌ها: محرم

بچه داری دوشنبه یکم تیر ۱۴۰۵ 19:42 توسط انار  | 

سلام علیکم.

تقریبا شاید ۸ ساعت از گوشی دور بودم. چرا؟

شارژر بازی در آورده و میگه ۶ ساعت تا کامل شدن شارژ باقیمانده.

دو ساعتم که برقا قطع شد😊مسعود مچکریم.

ساعت پنج و نیم مامانم و داییم رفتن عروس رو بیارن و قرار بود ساعت ۶ بیان. ولی تازه تنها اومد.

ساعت ۶ زهرا رفت.

الان یک ساعت و نیمه که ۴ تا بچه پیشمن و دیوانه شدم.

گاز رو تمیز کردم، اپنشون رو تمیز کردم ظرفا رو هم شستم.

حالا یکی بره خونه خودم رو تمیز کنه روحش 🙄


دلسوزی دوشنبه یکم تیر ۱۴۰۵ 9:30 توسط انار  | 

سلام.

یکی از دوستان توی پست بلاگیکسش پرسیده بود تاحالا دلتون برا خودتون سوخته؟(یه همچین چیزی)

من کامنت دادم گفتم آره، حتی گریه هم کردم برا خودم.

این چند وقت هم همینم، با اینکه از خودم خیلی ناراحتم، دلم خیلی برا خودم میسوزه.

شماها چی؟

+من که نشد برم عزاداری. امشبم نمیشه. شما اگه رفتین حتما دعام کنید.

++اگه زحمتتون نمیشه یه صلوات هم برا خوب شدن مریض یکی از دوستام بفرستین.


آخرین نوشته ها
چهارشنبه دهم تیر ۱۴۰۵پرورده 
سه شنبه نهم تیر ۱۴۰۵از سر نو...  
سه شنبه نهم تیر ۱۴۰۵حالا تب منه 
دوشنبه هشتم تیر ۱۴۰۵افسردگی 
دوشنبه هشتم تیر ۱۴۰۵شیبید 
دوشنبه هشتم تیر ۱۴۰۵دعوا 
دوشنبه هشتم تیر ۱۴۰۵دراهم و براهم 
یکشنبه هفتم تیر ۱۴۰۵ درد 
یکشنبه هفتم تیر ۱۴۰۵مسموم 
شنبه ششم تیر ۱۴۰۵بی تعارف