سلام.
بچه مردم بد نیست.
خیلی آدم خوبیه...خیلی پسر خوبیه...
منم خیلی دوسش دارم ،ولی...
ولی به هوسای من بها نمیده.
الان یه هفتست میگم بریم بیرون بستنی بخوریم...همش میگه خستم.
خوب منم درک میکنم، صبحا زود پا میشد بعد از ظهر نمیخوابید ، ولی واقعا زورم میومد شبا هم زود نمیخوابید و فیلم نگاه میکرد.
خوب تو که صبح زود میخوای پاشی ، شب زود بخواب، به زور بخواب.
اسم زردالو که بیاد گریم میگیره....
دلم برا خودم میسوزه...
اون موقع ها که گفته بودم زردالو بخر و فصلشم بود، گفت زردالوهای اینجا آشغاله، خوبشم گرونه هم اینجا پیدا نمیشه هم پول ندارم، نمیخرم.
الان میگم گفتی نمیخرم یادش نمیاد.
ولی بعد از اون زیاد گفتم برام زردالونخریدی و گفتم تا آخر عمر میگم بهت.
واقعا ضایست کودک درون داشته باشی و به هوست بها نده.
و فقط به این خاطر دلم برا خودم میسوزه، وگرنه گشنه گدا نیستم.
ولی چیزی که خودش بخواد رو سریع میگیره...قبل ماه ۷ گفته بودم نوشته بعد غذا خربزه بخوری بچه خوش اخلاق میشه...سرما خورده بودم میگفت کی خوب میشی خربزه بخرم.
خودش عاشق خربزست...
یا سیب رو اکثر اوقات داریم توی یخچال.
یا هوس گلابی کرده بود رفت خرید، گلابی نارس گرون...گفتم مجبور که نبودی، نمیخریدی....بعد میگه برای تو خریدم.
اگه برا من بود ، زردالو میگرفت وقتی گفتم.
اگه برامن بود طی این هفته من رو میبرد بیرون. حتی اگر خیلی خسته بود.
میگم تو به هوس من اهمیت نمیدی،اومده میگه تو که هوسران نیستی...هستی؟...گفتم نه، هوس بازم.
+گشنمه...ماست میخوام...بذار درسش تموم بشه بگم بخره..
برچسبها: بچه مردم# کودک درون
سلام.
من مهمون دوست دارم، خیلی هم دوست دارم.
فقط از جمع کردن خونه و اطراف خوشم نمیاد.
مهمون خوبه بیاد خود آدم رو ببینه.
و به نا جمع و جارو بودن خونه توجه نکنه.
امروز بر عکس روزای قبل خیلی خسته شدم.
با اینکه امروز کاری نکردم.
فقط چند بار فاطمه رو بغل کردم چند قدم راه بردم.
فکر کنم این کار جای پیاده روی یکماه رو میگیره.
هنوز نماز نخوندم...و به شدت خوابم میاد...و هنوز خاله و اینا قراره بیان غذاشون رو ببرن ازینجا.
و یکی از دوستای گل و گلاب قراره بیاد مشهد ، و گفتم بیا خونم.
مهمون خوبه...حداقل به هوای مهمون خونه ها رو با دقت جمع میکنی.
مهمون اینطوری طی روزهای نزدیک بهم بیاد هم خیلی بهتره.
الان حد اقل میز تلویزیون رو شیشه پاک کن زدم...گازم تمیزکردم که یه عالم دوباره عدس ریخت روش...اپنم شستم...فقط قصد تمیز کردن طاقچه ها رو هم داشتم که وقت و حالش نبود. زندایی اینا اومده بودن و چای گذاشتم.
حالا قبل اومدن دوست گل گلاب، اونا رو هم تمیز میکنم.
۳ هفته دیگه هم احتمالا آش سیسمونیه...و قراره بیان خونه خودم.چون خونه مامانم چیزی نیست همه وسایلش اینجاست.
مامانم پیشنهاد پلاستیکش رو قبول کرد...و گفت رنگ سرویس خودت میگیرم.همون صورتی.
آبجی بزرگه این بار هم یه عالم عروسک درست کرده با نمد و برام آورده.
و برا سیسمونی هم یه چیزی کادو کرده آورده روز سیسمونی بازش کنیم.
)کسی نفهمه ولی لباسه)
سلام.
من نشستم خونم.
بقیه هم قبل خونه مامانم یه نگاه میندازن اینجا رو.
خاله دختر داییم اومده میگه ما خونه عروس رو ندیده بودیم.
میگم الان بهم ریختست، یه ماه زود تر میومدین.
خلاصه که داغونه خونه
و گشنمه
سلام
امروز آخرین روز روضه خونه مامانیشونه.
گفتم اجاق و قابلمه رو بیارن اینجا بذارن.
پس یعنی اینجا هم مهمون خواهد آمد.
گشنمه.
خونه ها داغون بهم ریختست.
رختخوابا رو بچه مردم پالتو برداشته همه داغونشده و منم نمیتونم جمع کنم، سنگینه.
دیگه واقعا دارم سنگین میشم.
بالا چار پایه به سختی میرم.
ساعت ده دقیقه به ۹ قدیمه.
پاشم برم فکر نکنن خوابم.
بعد صبحونه بیام جمع و جور کنم.
سلام.
دیشب درست و حسابی خوابم نبرد.
انگار همش بیدار بودم.
امروزم کلی کار دارم.
یکیش شستن کلی ظرف و قابلمه.
باز خوبه ناهار داریم.
سلام.
الان من نمیدونم دقیقا گشنمه یا گشنم نیست.
گشنه بودم، پلو عدس بار گذاشتم...بچه مردمم اومد...یکم بعد مامانشم اومد، از خونه داییم پیراشکی آورده بود.
با بچه مردم نصف کردیم و خوردیم...به که چه خوشمزه و تند بود🤤
خیلی خوابم میاد.ولی خونه مامانم یه ساعت دیگه روضست.
از صبح برا صبحونه رفتم خونه مامانم، نرگسم اومد، بعد فاطمه سادات اومد و داداشم اومد و بابام اومد و همه جمع بودن.تا ساعت ۲ اونجا بودم.
نه فکر کنم گشنمه...یکم بخوابم ولی.بیشتر خوابم میاد
+ بچه مردم میگه چی درست میکنی؟ میگم پلو عدس...میگه پلو عدس یا عدس پلو؟...میگم تو که میدونی من هیچوقت عدس پلو درست نمیکنم...میگه آره میدونم.
لابد میپرسید فرقش چیه؟؟؟هیچی فرقش همون اسمشه...من دلم نمیخواد بگم عدس پلو.
برچسبها: غذا
دلم میخواد با یکی درد و دل کنم که بهم حق بده...و همش بگه حق با تویه.
به این احتیاج دارم.
میخوام یکی درکم کنه واقعا، حرفام رو درک کنه و مخالف حرفام نباشه.
بچه مردم به احتمال زیاد درک میکنه ، ولی نمیخوام پشتش بد بینی به هرکی باشه...پس بهتره آشنای نزدیک نباشه.
نمیدونم شاید خصوصی حرفام رو نوشتم، شاید تو کاغذ نوشتم.
شاید برم لینک کانال رو حذف کنم و اونجا یکم بنویسم تا دلم آروم بگیره.
باید یکم غر بزنم...
افکارم رو بریزم بیرون...
حرفای دلم رو بریزم بیرون تا دلم نترکه...
تا انگار نه انگار بشم یکم.
گربه گناه داره، وگرنه میرفتم سر اون داد و بیداد میکردم.
دیشب یه داد محکم زدم سرش
سلام.
دلم میخواد گریه کنم.
رو قلبم فشار حس میکنم.
خواب دیدم با زهرا و نرگس و آبجی بزرگه توی خونه نشستیم و تلویزیون میبینیم.
یهو متوجه سرو صدا توی حیاط میشیم.
پرده ها کنار کشیدست و دیده میشه که چند تا کارگر اومدن با داییا و یه عالم آهن ستون آوردن.
خیلی عصبانی میشم.دنبال روسری و چادر میگردم تا برم دعوا کنم.
بعد کلی میرم دم در، میگم دایی رو بگین بیاد...دایی میاد، دارم حرف میزنم یهو میبینم دایی نیست، جاش خالست...
دااااد میزنم دایی رو بگین بیاد، میخوام باهاش حرف بزنم.
) منظور دایی وسطیه، نه صاحبخونمون)
دایی میاد. سلام میکنیم، میگم چطور اومدین توی حیاط؟ میگه منم فکر نمیکردم بتونیم بیایم، میخواستیم در بزنیم ولی با همین اومدیم.(ماشین جرثقیل)
گفتم شما نمیگین بدون اطلاع میایم شاید خواهر زاده هام حجاب نداشته باشن؟...داداشم میگه حجاب داشتن، داد میزنم میگم نخیر، بر عکس هممون سر لخت بودیم، دراز کشیده بودیم جلوی تلویزیون.
دایی معذرت خواهی میکنه.
میگم اینا چیه آوردین؟ قضیه چیه؟ ما که هنوز یکسالمون تموم نشده...
میگه آوردیم بذاریم تا بعد بسازیم.
نگاه میکنم میبینم دیوار چیدن و سقف زدن حیاط رو.گفتم خوبه لابد روی آهنا سقف زدن که ندزدنشون تا ساختنشون .
بعد گفتم بریم ببینیم چطور شده.
با عروس و دایی رفتیم...زمین گل بود و سرسری،عروس گفت مراقب باش نخوری زمین، ولی خوردم زمین، عروس راهش رو کشید و رفت.
دایی میخواست بیاد کمک کنه ،گفتم نمیخوام...پاشدم و رفتم ته حیاط.دیوار ته حیاط رو کنده بودن، یه عالم حیوون اهلی اومده بود توی حیاط، یه عالم بچه اومده بود توی حیاط.قرارم نبود دوباره دیوار کنن.تاااا بنایی اصلی.
از درخت به بعد سقف نزده بودن و میشد آسمون رو دید...این خوشحالم کرد...چشم چرخوندم ، تخت سر جاش نبود. گشتم دیدم پایه هاش رو کندن...
داد زدم تخت رو چکار کردین؟ چرا اینجوری کردین و....و از خواب پا شدم.
+فکر کن دیشب توی حیاط بودیم، بچه مردم توی باغچه و لای شاخه درخت آب گرفت و نشسته بود از عطر خاک و برگ نم زده لذت میبرد.یه گلم کنده بود یه سره اون جلو دماغش بود.
به سختی دل کند...همش میگفت جواد دیوونه بوده ازینجا پا شده، من اگه بدونم چندسال میشینم اینکار رو میکنم، اون کار رو میکنم.ولی یه سال کرای نمیکنه...دیگه همچین حیاطی رو نمیتونیم پیدا کنیم....الان روزای خوب زندگیمون رو داریم سپری میکنیم و اینا.
بعد همچین خوابی دیدم...حق دارم قلبم بگیره...
+ الانم موندم زهرا چه چرت و پرتی توی وبش نوشته، بد تر حالم گرفته شد.طفلی مامانی و آقاجان...کاش پست زهرا خواب بود
برچسبها: خواب
سلام.
امروز بعد از چند ماه ماکارانی داشتیم.
و بچه مردم ازین به بعد ، یعنی از چند وقت پیش به بعد املتای من رو دوست داره.
تازه فهمیده اونی که من درست میکنم خوشمزه تره...امشب کم گوجه تر اونطور که قبلا میخورد درست کردم، گفت گوجش رو کم نزدی؟ گفتم اینطوری دوست داشتی...گفت نه تو گوجه رو میذاری خوب سرخ میشه، پر گوجه خوشمزه تره، ولی من خام برمیدارم بد مزه میشه.
و من در دل کلی ذوق کردیدم.
برچسبها: غذا# عشق
سلام.
به بچه مردم گفتم کی دوستات رو دعوت میکنی؟ گفت بعد صفر.
گفتم من اونموقع سنگین میشم نمیتونم پذیرایی کنم...گفت پس بعد اربعین.
هفته دیگه اربعینه.
قطعا فردای اربعین دعوتشون نمیکنه.
یعنی من تا یه هفته ده روز دیگه در چه وضعیم؟
بعد صفر احتمالا مامانم چند نفر رو بگه برای سیسمونی بیان...آش نذری درست میکنیم...برای وضع حمل راحت.
من که تصوری ندارم از ۴۲ روز دیگه...امیدوارم سختی نکشم...و به غلط کردم نیفتم.
حس آماده کردن کیف بیمارستان رو اصلا ندارم.
دقیقا مثل اون زمانی که داشتم اسباب اون خونه رو جمع میکردم و حس میکردم زوده و نباید الان جمع کرد.فکر کنم دو هفته بیشتر معطل بودیم دختر دایی خونش رو خالی کنه.
الانم حس میکنم الان وقت بستن کیف نیست.ولی خوب یه چیزایی توش گذاشتم وقتی آبجی بزرگه اومد خونمون.
+برای این ۵ روز روضه ، محسن نرگس رو شب سه شنبه میاره و حسین شب چهارشنبه.😒
این محسن برا حسین بد آموزی داشت...وگرنه برای روضه ها روزای بیشتری رو میاورد باشن ،کمک دست مامانم.
الان واقعا با خودشون نمیگن مامانم طفلک از سالای دیگه دست تنها تره؟
رو من که نمیشه حساب باز کرد😁🤪...رو عروسم که نمیشه حساب باز کرد، بچش یکسره چسبیده به مامانم...رو زهرا هم که هیچی....ولی خوب زهرا الان تنهاست مجبوره کارای خونه رو بکنه...ولی خوب بازم مامانم باید رو کارا تاکید کنه که این کار و اون کار و فلان کار رو بکن.(الان زهرا میاد فحش میده)
اون زمانا مثل همین زمانا که خونه خودمم ، کارام رو مینوشتم روی کاغذ تا یادم نره و سرگردون نباشم موقع انجامشون...واقعا کمک میکنه این کار به من.
+ امروز با بچه مردم رفتم بهداشت، مراقبم نبود...یعنی اگه تنها و پیاده میرفتم، خودم رو تیکه تیکه میکردم...اونهمه راه رو.
سلام.
دیروز کی خونه مامانم فعالیت کردم.
شیشه ها رو تمیز کردم، چای ریختم، گاز رو تمیز کردم، شام پختم و شام خودمون رو تلپ کردیم...مامانم یه تعارف به بچه مردم زد گفت شام بیاین اینور. اونم سریع گفت بشه.
من شوکه شدم🤣...یه ذره تعارفم نکرد که نه نمیایم.
شدیدا خوابالو شدم.
تا یه ربع به ۹ خوابیدم، پاشدم ساعت رو نگاه کردم، باز تا یه بع به ۱۰ خوابیدم.
میخواستم ادامه خوابم رو ببینم.
تو خوابم نسرین(مامان دانیال) ماکارانی پخته بود...منم یکم بیشتر ازش نخوردم، ولی چقدددددددر خوشمزه بود😥
نسرین بیا برام ماکارانی بپز...اصلا یکی بیاد برام ماکارانی بپزه...ماکارانی خوشمزه.
+گشنمه برم ته بندی کنم
سلام.
و امروز روز سرنوشت سازی برای بچه مردمه.
خدایا خودت کمکش کن خراب نکنه.
سلام.
یکی از خوشیای این خونمون اینه که شب به بهانه دستشویی میریم تو حیاط، بدون گوشی...میشینیم روی تخت، ستاره ها رو تماشا میکنیم و حرف میزنیم.
فقط این گربه خیلی اعصاب خورد کنه.
دیشب از زیر تخت اول به پاچه شلوار من چنگ انداخت، فکر کردم پای بچه مردم خورد بهم...بعد از چند دقیقه به پای بچه مردم چنگ انداخت و زخمش کرد.
بچه مردمم گفت دیگه بهت رحم نمیکنم....ببینمش سنگ میزنم بخوره بهش.
پریشبم توری پنجره رو پاره کرد میخواست بیاد توی خونه.
دیگه از دستش درا و پنجره ها بستست...خونه مثل تنور میشه.
البته پنجره های توی اتاق از دست سرو صدای جوونای دم درمون بستست.
+کی امروز بره بهداشت؟
برچسبها: عشق# گربه
سلام.
سریال همسایه رو کی از اولش دیده؟
بیاد برا من تعریف کنه چی به چیه؟...عارف کیه؟ رحیم کیه؟ این فرخ و علی جان با هم چکارن؟
+چرا پیام دهکردی تو هر فیلمی بازی میکنه، همش در حال خوردنه؟ چه گاندو، چه افرا، چه هم سایه....شمام بعد گاندو ببینیدش میگین مایکل؟
سلام.
تبلیغات کفش توی تلویزیون میبینم که ۵۰ نومن کارت هدیه چسبیده به کارتونش.
چقدرم از دیدنش خوشحال میشن.
چقدرم آدمای باکلاسین...
واقعا پولدارا و با کلاسا هم با ۵۰ تومن شاد میشن؟
فکر کردم فقط بچه کوچولوها اونطوری شاد میشن.
به من اگه ۵۰۰ هزارتومن بدن فقط اون مدلی شاد میشم.
واقعا الان ۵۰ چی میشه؟
دوتا و نصفی آبمیوه مجتبی میشه.
بستنی هنوز ۲ تومنه؟ ۲۵ تا بستنی میشه.
۳ کیلو انگور میشه.
یا دو کیلو گلابی.
سلام.
خونه مامانم بودم تلویزیون روشن بود.
سوالای شرعی رو جواب میدادن.
یکی پرسیده بود اگه بدون وضو دستمون بخوره به آیات قرآنی که توی گوشیه، حکمش چیه؟
میگم مردم به چه چیزایی فکر میکنن، معلومه عب نداره...شیخه هم گفت عب نداره.
یا یکی گفته بود من یه عمر مسح پا رو تا برآمدگی پا میکشیدم، الان فهمیدم باید تا مفصل پا میکشیدم، حکم اون نمازا و وضوهایی که میگرفتم چیه...که شیخه گفت اونا رو نمیدونستی عب نداره...ازین به بعد درست وضو بگیر.
منم تا جایی که یادمه میگفتن تا برآمدگی پا...این مفصل از کجا اومد دیگه؟...مامانم میگه من شنیده بودم همون انگشت شست خیس بشه هم بسه.
😶🙄
چرا خوب؟
سلام.
اینروزا خیلی به تفاوتای اول زندگی و الان فکر میکنم.
دیشب از دوستش که اول زندگیشه نقل قول میکرد که خانومم اوایل هرچی درست میکرد میخوردم و میگفتم به به چه خوشمزه شده، با اینکه اصلا خوب نبود...یه شب از دست پخت بدش خسته شدم و دیدم درست نمیشه، سرش سرو صدا کردم که این چه وضعشه آشپزی بلد نیستی و اینا، از فرداش غذاهاش خوشمزه شد.
بهش گفتم خوب اون اشتباه میکرده، نه باید کامل تعریف میکرده نه کامل بد و بیراه میگفته...
به من اشاره میکنه و میگه با بعضیا همین رفتارم بکنی قهر میکنن و ناراحت میشن.
گفتم بله، شما هم خوبیش رو میگفتی هم بدیش، ولی اشتباهت این بود اول بدیاش رو ردیف میکردی بعد میگفتی دستت درد نکنه و خوبیش رو.
باید اول خوبیا رو بگی بعد بگی اگه این کار رو میکردی بهتر میشد.
+اوایل اون خیلی پیش میومد گیر بده به همه چی...مخصوصا غذا...و خیلی پیش میومد که صداش بلند بشه، حالا نه حتما با دعوا ولی من رو صدای بلند حساس بودم و ناراحت میشدم و قهر میکردم و گریه میکردم.
بعد از کودک درون خیلی خیلی خیلی مراعات میکنه، و چون صداش بلند نمیشه و چون وقتی گیر میده با ملایمته و یه عزیزم هم میذاره تنگش منم کم پیش میاد ناراحت بشم...و خوب منم سعی میکنم یا اون کار رو دیگه نکنم یا بگم دلیل کارم رو.
الان هر وقت میرم توی اتاق ،سریع میاد ببینه چم شده و این اواخر میگفت خوبه اتاق داریم وگرنه قهر میکردی کجا میرفتی؟(اتاقمون اتاق قهره)
خلاصه با اینکه اوایل ازدواج هم خیلی اوضاعمون متشنج نبود، ولی بازم الان خیلی آروم تر شده جو خونه.
+ اون ۴ گیگ تموم شد و تا ۱۰ روز دیگه فقط ۱ گیگ دارم.
امیدوارم بتونم نگهش دارم...باید دیگه اینستا نرم.
سلام.
امروز کلا یکم چت کردم.
بعدشم فاطمه سادات و عروس اومده بودن خونمون، جیگر شده خیلی.
میگم بگو آب ، میگه باب.
اون کیکا رو به خوردشون دادم با چایی😁
بچه مردم دو نفر دیگه رو هم به لیست مهموناش اضاف کرد، و معلوم نیست کی قراره دعوتشون کنه.
باید بگم سریع دعوت کن تا توان مهمون داری دارم.
بعدشم میخواستم خونه رو جارو کنم که بچه مردم اومد، براش املت پختم.بعد بچه مردم رو با خونه نا جارو و گوشیش تنها گذاشتم و رفتم خوابیدم.
چقده هوا گرمه.
یکی پاشه برامون شام بپزه😁
اومدم گوشی رو دیدم یخمک برگشته بلاگفا.
خوشحال شدم.
برچسبها: مهمون
سلام.
امروز بهداشت زنگ زد گفت شنبه بیا بهت برگه بدم بری واکسن بزنی.
گفتم واکسن کرونا؟
گفت آره.
گفتم نمیزنم.
میگه چرا؟ همه زدن فقط تو و دو سه نفر دیگه موندین.
گفتم بعد به دنیا اومدنش میزنم.
و گفتم مشورت باید بکنم.
گفت مشورتات رو بکن شنبه بیا، حتی اگه نخواستی بزنی، حضوری بیا بگو توی پروندت ثبت کنم.
خلاصه موندم چه کنم.بیشتریا میگن بهتره بعد تولد بزنی.
سلام.
دیروز اصلا خونه مامانم نرفتم.
دلم میخواست بعد از ظهر چای بذارم بگم بیان اینور، ولی بعد از ظهر خوابیدم. بعدشم گاز رو تمیز کردم و شام پختم و ظرف شستم.
۶ تا استکان دم دستمونه، ظهر یا بعد از ظهر ظرف میشورم، فردا دوباره همشون ناشور میشه.
دیشب کره هامون رو آب کردم و به حساب خودم روغن زرد درست کردم😬
بچه مردم هم دیوار اپن رو رنگ کرد بلاخره.ولی به دلش نَشست...گفت رنگش خوب نبود.
ادامه نوشته
سلام.
از وقتی از جاری شنیدم بچه اولش ۳۲ هفته به دنیا اومده، دیگه حتما منتظر ۴۶ روز دیگه نیستم برای تربچه شدن کودک درون.
فکر کن مثل الان من بوده که یهو بچش به دنیا اومده.
واقعا خیلی زوده.
و کامل هم بوده، و طبیعی هم بوده.
بچه دومشم ۳۷ هفته به دنیا اومده.
و من موندم اون که برا هیچ کدومشون ۴۱ هفته انتظار نکشیده، چطور میگفت هفته های آخر سخته همه کار حتی خوابیدن...و آدم خیلی خسته میشه؟
امروز پاهام بی حس شده بود، خودم بی حال شده بودم و حال حرف زدن نداشتم...و جواب بچه مردم رو کوتاه میدادم .
یک یا نیم ساعت دراز کشیدم و یواشکی گریه کردم( البته آخرش فهمید) تا به حال اومدم.
الانم کمرم یکم درد میکنه.
+می خواستم بپرسم برا ترک لب چکار کنم، بعد یادم از چرب کردن ناف اومد.چند روز چرب کنم ببینم خوب میشه لبم.
سلام.
دیشب تو اتاق بچه ها نشسته بودیم، محیا داشت برا عموش نقاشیاش رو توضیح میداد و مهدیه توی آشپزخونه پیش مامانش بود.
بعد محیا یهو خرسی که براش عید داده بودم رو نشون داد و گفت زنعمو اون خرسی که دادین رو آویزون کردم به کیفم.
گفتم آفرین، مهدیه چیکارش کرد؟
با آب و تاب میگه مهدیه همش رو تیکه تیکه کرد بعد به عنوان هدیه داد به پسر خالم🤣
بعد یهو مهدیه از آشپزخونه اومد میگه محیا جان! نه.(منظورش اینبود که نگو)
محیا میگه مگه ندادیش به فلانی؟ گفت چرا دادم...
انقدر با مزه و خنده دار بود از نظرمون که بچه مردم فیلم گرفت🤣🤣🤣
ازینکه تیکه تیکه کرده و داده به پسر خالش ناراحت نشدم بر عکس کلی خندیدم...ولی از اینکه پرسیدم مهدیه چیکارش کرده، عذاب وجدان گرفتم...خوب چیزی رو که هدیه دادی ،پرسیدنت چیه دیگه؟
++بابا حالم بد شد توی لیست وبلاگ دوستان همش انار سرخ انار سرخ...
من که نمیتونم خودم رو کنترل کنم، شمام یکم آپ کنید اسمم رو کمتر ببینم.😁
خواب در چشم خشکم میشکند...
چرا؟
بابا بعد از ظهر خوابیدم.
یکی بیاد دهن من رو ببنده...خمیازه میکشم...زشته واقعا
شارژمم داره تموم میشه.
این کودک درونم بازی دختر عموهاش و صدای عموهاش رو میشنوه جنب و جوشش زیاد شده.

الان یه بالش پشتم، یکی بغلم، سرم توی گوشی.
جاری جونم که نمیذاره دست به سیاه و سفید بزنم.
حوصلم پوکید.
+خواب آلودگیم به خاطر گشنگی بود...شام خوردیم خوب شدم.
بعدشم رفتم به زور ظرفا رو شستم ، نمیذاشت که، گفتم حوصلم سر رفته.
و واقعا زیاد واستادن برام خسته کنندست.
و با اینکه ظرف چندانی ناشور نبود، خسته شدم.
فردا بچه مردم از صبح تا شب نیست.
و من تنها، دلم تنها.
از الان منتظرم زود بیاد😁
کیکمم که داغون شد...شده فتیر.
فردا آشپزخونه رو باید مرتب کنم که داغونه.بعد دیگه واقعا بیکار و بیعارم...بهتره گوشی رو بزنم به شارژ ۱۰۰ در صد بشه.فردا بگم زهرا فیلم بریزه برام.
برچسبها: مهمونی# کودک درون
سلام.
حس ششم صبحم تا حدودی درست در اومد.
با این تفاوت که من مهمون نداشتم.
جاری پیام داد که شب بیاین خونمون براتون پیتزا بپزم.
گفتم آخ جون.ببینم آقامون چی میگه.
و بچه مردم هنوز نیومده.
خبر بد اینکه کیکم رو ایندفعه گند زدم.
یا آردش یه مشت زیاد شد، یا روغنش مایع نبود یا هرچی که موادش شل نبود.
البته ایندفعه کاکائو نزدم، زعفرون زدم.
داغون شده فکر کنم.
الان داره میپخه...بادمجونا هم داره میسرخه.
برم تا نسوختن.
سلام.
یه حسی بهم میگه امروز عصر مهمون خواهم داشت.
نماز بخونم، ناهار بخورم، بادمجون سرخ کنم...بچه مردم گشنه رفت بیرون...شامم زود حاضر باشه.
خیلی دلم میخواد کیک هم بپزم.
هر روز جزو برنامه هامه ولی خوب نمیپزم.
و اینکه فکر کنم از بد خوابی ، چشمام درد میکنه و حس میکنم بخوابم خوب میشم.
پس باید بخوابم امروز.
این نماز آیات رو بخونم خیالم راحت بشه.
مقلدای سیستانی اگر همون لحظه زلزله نخونن نماز آیات، دیگه واجب نیست بخونن...احتیاط مستحبه خوندنش براشون.
ولی بقیه نه، به گردنشون میمونه.
و سیستانی گفته نماز آیات رو نمیشه جماعت خوند، ولی رهبر گفته اشکال نداره.
سلام.
راستش فکر نمیکردم مامانیشون انقدر زود بیدار بشن.
ساعت ۹ عمه اومد غذای تبرک حرم آورد برامون...الانم گوشی من هواپیما بود، مامانم زنگ زد بچه مردم که غذا تبرک حرمه، نریزید جلو گربه، خودتون بخورید
این 🤣 حال دلم بود وقتی بچه مردم بیدار شد🤣
گشنمه...برم خونه مامانم یا یکم دیگه بمونم بعد برم؟
